قزلحصارـ دانشگاه انسان‌ پروري

بمباران روحي اين مصاحبه‌ها جاي نفس براي ما نمي‌گذاشت. حدود يك يا دو نصفه شب كار تمام مي‌شد و حالا مي‌شد بخوابيم. اما مي‌دانيد با چه صدايي مي‌خوابيديم: صداي راديو قران از ساعت دو تا شش صبح راديو قران پخش مي‌شد تا مبادا فيض نبرده به دنياي روياها رهسپار شويم.

بمباران روحي اين مصاحبه‌ها جاي نفس براي ما نمي‌گذاشت. حدود يك يا دو نصفه شب كار تمام مي‌شد و حالا مي‌شد بخوابيم. اما مي‌دانيد با چه صدايي مي‌خوابيديم: صداي راديو قران از ساعت دو تا شش صبح راديو قران پخش مي‌شد تا مبادا فيض نبرده به دنياي روياها رهسپار شويم.

«ويدونه، ويدونه»! صداي گوشخراش تواب در حالي كه كليدش را روي ميله‌هاي خشك اتاق‌ها مي‌كشيد هر روز صبح ساعت 6 شنيده مي‌شد. اوايل نمي‌فهميدم چه مي‌گويد اما بچه‌ها سقلمه مي‌ردند كه يعني ويديو است! ما بايد ساعت 6 از خواب بيدار مي‌شديم، دست‌شويي مي‌رفتيم و به سرعت صبحانه مي‌خورديم و بعد مثل بچه‌ي خوب در اتاق‌هايي كه به واقع اتاق نبود و سلولهايي بزرگ محسوب مي‌شد، سرجايمان ميان 70 يا 80 نفر مي‌نشستيم و منتظر مي‌شديم كه ويدئو در اين كارگاه انسان‌ساز پخش شود:

اول آقاي منتظري مي‌آمد تا درس اخلاق بدهد. از جن و انس و ملائك حرف مي زد كه هدفش به نيكي‌رساندن آدمي است. بعد آقاي بهشتي مي‌آمد در فضايل انساني داد سخن سر مي‌داد. اين مي‌شد ساعت 12 ظهر. تا بجنبي و ناهاري بخوري، ساعت يك دوباره ويدئو شروع مي‌شد: حاكم شرع سابق شهرداري، همان كه به جرم اختلاس در زمين‌هاي شهرداري بعدها دستگير شد، با آن بيان مشهورش لشگريان جهل و لشكريان عقل، نفسمان را بند مي‌آورد و بعد ساعت چهار درس اداب اسلامي تا ساعت 6 يا هفت شروع مي‌شد و بعد تازه فتح‌الفتوحات آقايان يعني مصاحبه با توابان شروع مي‌شد. ما در جريان درس‌ها نه اجازه داشتيم بخوابيم، نه چيزي بخوريم، نه سيگاري بكشيم. صم بكم بايد گوش مي‌داديم و حتي حرف نبايد مي‌زديم. تصور كنيد 70 يا 80 نفر چسبيده بهم در يك اتاق بدون هيچ حركتي هر روز از صبح ساعت 7 تا 7 شب، يكسال يا شايد بيشتر بايد كنار هم بنشيند و گوش بدهند. خب چون بند ما نمازنخوان بود در اتاق‌ها بايد مي‌نشستيم و از موهبت ديدن ويدئو محروم مي‌شديم. بيچاره نمازخوان‌ها كه بايد در سالن عمومي مي‌نشستند و همراه با جمعيت شعارهاي معروف آن سالها يعني مرگ بر آمريكا، مرگ بر شوروي، مرگ بر چين، مرگ بر منافق، مرگ بر ليبرال، مرگ بر كمونيست را سر مي‌دادند. چنان خسته مي‌شديم كه در فاصله تعويض ويدئوها يعني مثلا انتقال از آقاي منتظري به بهشتي كه شايد يكي دو دقيقه فقط طول مي‌كشيد، همه به خواب عميق مي‌رفتيم. فقط دو دقيقه! و دوباره صداي منحوس ويدونه ويدونه بيدارمان مي‌كرد. و اكنون مرد جواني از همبنديانم را به ياد مي‌آورم در پيژامه‌اي قرمزرنگ كه يكيار در اين خواب‌هاي عميق دو دقيقه اي بسختي بيدار شد، نگاه به اطراف انداخت و بعد به خنده افتاد، خنده‌اي تلخ و دردناك، خنده از عدم فهم وضعيتي كه در آن بود. خنده‌اش قطع نشد تا تواب‌ها او را بيرون از بند بردند. ديگر نديديمش.

اين تازه قسمت خوب ماجرا بود. از ساعت 8 تا 2 نصف‌شب، شب‌نشيني در جهنم شروع مي‌شد: برادران و خواهران تواب و تازه بريده پشت ميكروفن مي‌آمدند. صداي صلوات بلند مي‌شد و جناب تواب شروع مي‌كرد. ابتدا نام، اتهام، حكم و اينكه چرا بريده را مي‌گفت. آنها بي‌استنثا ادعا مي‌كردند انگيزه‌ي سياسي‌شدن‌شان يا به خاطر دخترهاي گروه‌شان بوده يا به خاطر پسرها. به قول حاج داوود رحماني ما زنداني‌ها يا «كوني» بوديم يا «جنده». غير از اين دو در ذهن او كس ديگري جاي نداشت. هر كس كه مي آمد از گناهان كبيره و صغيره‌اي كه مرتكب شده بود حرف مي‌زد. احساس مي‌كردي در يك ديوانه‌خانه گرفتار شدي. همه در رقابت براي لجن‌مال كردن خود مسابقه مي‌دادند. از هم گزارش مي‌دادند. از اينكه در بندها چطور يواشكي موقع ماه رمضان فلاني غذا خورده يا فلاني موقع نماز دير از خواب پاشده يا در ملاقات به همسرش چه گفته. در واقع كارگاه اعتراف‌كردن عليه خود بود.

يك روز دختري تواب در اين مراسم اعتراف به گناهان با صدايي لطيف گفت: «من سه ماه انفرادي بودم. با يك مگس دوست شدم. مگس چه خوب بود. مهربان بود و با من راز و نياز مي‌كرد….» تا اينجا صداي دختر ارام بود و بعد يكهو داد زد: «من جنده ام. من بي‌همه چيز هستم.» و زار زار گريه و دوباره اروم شد و گفت «حاجي تو چه ماهي. تو چه مهرباني تو نوري تو…. » و حاجي با فروتني تمام مي‌خنديد و مي‌گفت «خواهرم تو خودت اين راه دشوار را طي كردي. تو خودت خودت را شكافتي و درونت را ديدي.» و دختر گريه مي‌كرد و زاري مي‌كرد و استغاثه كه خدايش به خاطر اين همه گناهان او را بيامرزد. و ما بندگان گناهكار گوش مي‌داديم و حيرت مي‌كرديم چه كرده‌اند با اينها. مغزمان تاب خورده بود. اين كارگاه مغزشويي درست نظير تمامي فيلمهاي روانكاوانه‌اي بود كه بيمار نزد پزشك اعتراف مي‌كرد اما هميشه خصوصي. حالا ميان چند هزار زنداني كسي حاضر مي‌شد تمامي مسائل خصوصي‌اش را راست و دروغ به همه بگويد.

بمباران روحي اين مصاحبه‌ها جاي نفس براي ما نمي‌گذاشت. حدود يك يا دو نصفه شب كار تمام مي‌شد و حالا مي‌شد بخوابيم. اما مي‌دانيد با چه صدايي مي‌خوابيديم: صداي راديو قران از ساعت دو تا شش صبح راديو قران پخش مي‌شد تا مبادا فيض نبرده به دنياي روياها رهسپار شويم.

منبع:فیسبوک حسن مر تضوی

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: