دایی امیرحسین جانم،

اما ای کاش می‌دانستی که قامت کوچک آقاجون هرگز خموده نشد و تا لحظه‌ی مرگ، همواره به شیر و پلنگی که داشت، افتخار می‌کرد! عزیز... هرچند کسی به عزیز چیزی از آن‌چه با تو و رفقایت کردند نگفت، اما او نیز هرگز درباره‌ی فرارسیدن دوباره‌ی روز ملاقات سوالی نکرد. گویی با این شیوه، با نوعی آگاهیِ درونی نسبت به آن‌چه که رخ داده بود، از خود در برابر آسیبِ داغ فرزند جوان‌اش دفاع می‌کرد.

اما ای کاش می‌دانستی که قامت کوچک آقاجون هرگز خموده نشد و تا لحظه‌ی مرگ، همواره به شیر و پلنگی که داشت، افتخار می‌کرد! عزیز… هرچند کسی به عزیز چیزی از آن‌چه با تو و رفقایت کردند نگفت، اما او نیز هرگز درباره‌ی فرارسیدن دوباره‌ی روز ملاقات سوالی نکرد. گویی با این شیوه، با نوعی آگاهیِ درونی نسبت به آن‌چه که رخ داده بود، از خود در برابر آسیبِ داغ فرزند جوان‌اش دفاع می‌کرد.

ای کاش می‌دانستی که چه‌قدر آرزو داشتم که زودتر به مدرسه بروم و خودم شخصا برایت نامه بنویسم! ای کاش می‌دانستی که روز 24 مرداد 67، هنگامی که منتظری دلش برای امام می‌سوخت و در گوشه‌ای تلاش می‌کرد تا هیئت مرگ را متقاعد کند که تو و رفقایت را محض خاطر حفظ انقلاب و آبروی اسلام اعدام نکنند، در گوشه‌ای دیگر، مادر رزا را به دنیا آورد و من از این که خواهردار شده‌ بودم، بسیار خوش‌حال بودم. ای کاش خبر می‌داشتی که روزی که تو را اعدام کردند، رزا تنها دوازده روزه بود و مادر،آقاجون، عزیز، خاله و دایی‌های دیگر از آمدنش خوش‌حال بودند و بهانه‌ای داشتند تا دلواپسی و اضطراب‌شان را برای تو و رفقایت، از یکدیگر پنهان کنند و به هم امید و آرامش دهند.
اما چه خوب که هرگز ندانستی که در خزانِ سیاه 67، هنگامی که چمدان سرخ و ساک آبی‌ات را به آقاجون تحویل دادند، سرش را چنان به دیوار آن اتاق در کلانتری کوبید، که زجاجیه‌ی یکی از چشمانش فروریخت و فروغ‌ برای همیشه از چشم اش رفت! چه خوب که خبر نداری از این که خانواده‌ات چه حالی شدند وقتی که دندان‌های شکسته‌ات، عینک های خردشده‌ات، کارهای دستی‌ ات و هسته خرماهایی را در چمدان تو پیدا کردند که دستان‌ هنرمندت هرگز مجال نیافتند آن‌ها را تا به آخر بتراشند! چه بگویم از هق‌هق‌های شبانه‌ی مادر وقتی که برای شیردادن به رزا بیدار می‌‌ماند و ترس‌اش از این که مبادا من از این فاجعه بویی ببرم.

13920391_10153873184127194_232906227624342352_o

اما ای کاش می‌دانستی که قامت کوچک آقاجون هرگز خموده نشد و تا لحظه‌ی مرگ، همواره به شیر و پلنگی که داشت، افتخار می‌کرد! عزیز… هرچند کسی به عزیز چیزی از آن‌چه با تو و رفقایت کردند نگفت، اما او نیز هرگز درباره‌ی فرارسیدن دوباره‌ی روز ملاقات سوالی نکرد. گویی با این شیوه، با نوعی آگاهیِ درونی نسبت به آن‌چه که رخ داده بود، از خود در برابر آسیبِ داغ فرزند جوان‌اش دفاع می‌کرد.
دوست دارم بدانی که من همیشه به شهامت و جسارت تو در سراسر عمر کوتاه‌ات افتخار خواهم کرد. به کینه و نفرتی که با شجاعت و استواری ات در دل زندان‌بانان‌ات کاشته بودی و آن هارا واداشتی که تو را همراه چند نفر از رفقای دیگرت، زودتر از بند بیرون بکشند و زودتر طناب دار را بر گردن تو ببینند. چه لذت‌بخش است خواهرزاده‌ی کسی بودن که رفقای جان‌به دربرده‌اش او را گلِ زندان می‌نامند، همواره ستایش‌اش می‌کنند و از خاطرات‌اش درباره‌ی مقاومت، مهربانی و ازجان‌گذشتگیِ کم‌نظیرش می‌گویند! از این‌که چه‌قدر برایش اهمیت داشت تا بتواند در زندان، افراد مختلف را، از سازمان‌ها و گروه‌های گوناگون، گرد هم بیاورد!

 

منبع :Pegah Farajollahi

Advertisements

یک پاسخ to “دایی امیرحسین جانم،”


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: