علي مهديزاده كليه وسايل… آخ آخ درست روز ديدار فرزندش… بلند مي‌شود، آرام لباس مي‌پوشد… مي داند رهسپار مرگ است

مي گويد برايم مرد تنها را بخوانيد. تمام اتاق، شصت هفتاد نفر آهسته و در حالي كه همه اشك مي‌ريزيم مي‌خوانيمش…

از صفحه حسن مرتضوی :خودش مي‌آيد، سمج مي‌آيد.از هر گوشه‌ي ذهنم با قدرت وارد مي‌شود، اول يك صداست، بعد رنگ است، بعد همهمه است بعد ناگهان تصوير واضح در ذهنم جرقه مي‌زند…
نگهبان در را يكهو باز مي‌كند: علي مهديزاده كليه وسايل… آخ آخ درست روز ديدار فرزندش… بلند مي‌شود، آرام لباس مي‌پوشد… مي داند رهسپار مرگ است … سكوت سكوت تمام اتاق را گرفته به ما مي گويد برايم مرد تنها را بخوانيد. تمام اتاق، شصت هفتاد نفر آهسته و در حالي كه همه اشك مي‌ريزيم مي‌خوانيمش…
با صدای بی‌صدا،
مث یه کوه، بلند،
مث یه خواب، کوتاه،
یه مرد بود، یه مرد!

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: