جزئیاتی از شکنجه‌های سپیده قلیان و اسماعیل بخشی

اسماعیل بخشی جراحات ناشی از این شکنجه‌‌‌ها و وضعیت خود در روزهای اول بازداشت را این طور توصیف کرد: «در روزهای اول، به سختی می‌توانستم راه بروم. سرما خوردگی و تب شدیدی داشتم. تمام صورتم ورم کرده بود و لخته‌های خون از دماغم خارج می‌شد. فکم را نمی‌توانستم تکان بدهم و غذا نمی توانستم بخورم. ادرارم با سوزش شدید همراه بود و آنقدر درد داشتم که خوابیدن هم برایم زجرآور بود. پس از تقریبا دو ماه، هنوز در دنده‌های شکسته‌ام، شکم‌، کلیه‌ و گوش‌هایم و بیضه‌ها احساس درد می‌کنم.»

اسماعیل بخشی و سپیده قلیان دو مدافع حقوق کارگران که اکنون بار دیگر در خطر شکنجه قرار دارند، به عفو بین‌الملل از شکنجه‌های‌شان گفته بودند:

سپیده قلیان گفت در طول راه شوش به اهواز که سوار یک ون شده بودند ماموران اطلاعات به او دستور می‌دادند که سرش را پایین بیاورد، به گردنش محکم ضربه می‌زدند، او را مورد انواع توهین‌های جنسی قرار می‌دادند و مجبور می‌کردند که خودش را «فاحشه» بنامد.

اسماعیل بخشی گفت که ماموران اطلاعات موهایش را می‌کشیدند، با مشت به تمام سر، صورت، گلو، سینه، شکم و کمرش می‌زدند و با چنگ گلویش را می‌گرفتند. ماموران پاهایش را از هم باز کرده و همین طور که فحش‌ و دشنام می‌دادند به بیضه‌هایش مشت می‌زدند و مجبورش می‌کردند که علیه خود الفاظ رکیک به کار برد و خودش را تحقیر کند: «درد ضربه‌ها به طرز وحشتناکی شدید بود و من سه بار از هوش رفتم.»

اسماعیل بخشی جراحات ناشی از این شکنجه‌‌‌ها و وضعیت خود در روزهای اول بازداشت را این طور توصیف کرد: «در روزهای اول، به سختی می‌توانستم راه بروم. سرما خوردگی و تب شدیدی داشتم. تمام صورتم ورم کرده بود و لخته‌های خون از دماغم خارج می‌شد. فکم را نمی‌توانستم تکان بدهم و غذا نمی توانستم بخورم. ادرارم با سوزش شدید همراه بود و آنقدر درد داشتم که خوابیدن هم برایم زجرآور بود. پس از تقریبا دو ماه، هنوز در دنده‌های شکسته‌ام، شکم‌، کلیه‌ و گوش‌هایم و بیضه‌ها احساس درد می‌کنم.» ادامهٔ مطلب »

آقایان مستند ساز صدای اعماق را شنیدید؟

آقایان مستند ساز! نفس فرصت های شنیدن و دیدن شما به شماره اقتاده است. اسماعیل عبدی ها، محمود بهشتی لنگرودی ها، محمد جبیبی ها، رضا شهابی ها، علی نجاتی ها، اسماعیل بخشی ها و سایر یاران دربند ما چون مشعل هایی بر فراز بلندی های بیداد می سوزند و راه ما را روشن می کنند.
آقایان ما بسیاریم!

صدای برخاستن طبقه ای را که می رود تا صدای شکستن استخوان های ظلم و شکنجه و بیداد را «مستند»سازی کند، نمی شوید؟

همراه کارگران: آقایان مستند ساز که ابر و باد و مه و خورشید و فلک را به هم دوختید تا ثابت کنید علی نجاتی و اسماعیل بخشی نماینده مطالبات کارگران هفت تپه نیستند؛ و که دست های توطئه گری از خارج اعتراضات کارگری را تحریک کرده اند؛ شنیدید دوشنبه همین هفته در برابر وزارت کار در تهران صدای استوار بازنشستگان بزرگوار ما را که شعار می دادند: مستند! شکنجه! دیگر اثر ندارد؟

🔘شما که در یک #طراحی_سوخته، زمین و زمان را با ملات دروغ و شارلاتانیسم و ترور شخصیت به هم چسباندید تا 39 روز مبارزه غرور آمیز فولادیان علیه مافیای حاکم بر فولاد را از ضمیر خاطر هم طبقه ای ها و هم سرنوشتان بیرون بکشید، شنیدید امروز صدای رسای شعار مستند! شکنجه! دیگر اثر ندارد را در تجمعات فرهنگیان چهار استان کشور؟ حمایت فرهنگیان از اسماعیل بخشی و سپیده قلیان و علی نجاتی را شنیدید؟ حمایت فرهنگیان شاغل و بازنشسته از کارگر زندانی را؟ همبستگی غرورآفرین با معلم زندانی را؟ ادامهٔ مطلب »

شهاب شکوهی :برای مادر! گل بس سلاجقه

دریغ ودرد که از سال ۱۳۴۶که همسرت را از دست داده بودی ، یک تنه دل بندانت را زیر بال گرفتی و تا بدین سن رساندی تا طعمه کفتاران سیاه دل شوند. مادر، به تو چه توان گفت که جزء اولین ها بودی که ترکش به قدرت رسیدن سیاهی ها اولین فرزند دلبندت را از تو گرفت و هنوز درد جانکاه آن پسرت را در سینه داشتی که به سراغ دومی آمدند و حتی دریغ از یک فرصت، می دانم آنها را در خاک زادگاه شان کرمان سپردی اما سومی چه!. وقتی که پیغام پیشمرگه ها را شنیدی که پسر سومت را هم از تو گرفتند ، نمی دانیم چه آتشی در دلت فروزان شد که دیگر نتوانستی طاقت بیاوری.

برای مادر! گل بس سلاجقه که به تازگی ۲۹/دی ماه / سنگینی زندگی درد ناکش را تاب نیاورد.

مادر شهدا؛

حمید امیر شکاری «فدایی خلق» متولد ۱۳۳۰ ، شهادت خرداد ۱۳۶۰،

سعید امیر شکاری » فدایی خلق» متولد ۱۳۳۶، در ۲۳ مرداد ۱۳۵۸ دستگیرو چند روز بعد از آزادی  در ۲۷ مرداد ۱۳۵۸ ترور شد و

علی امیر شکاری متولد ۱۳۳۹ از» دانشجویان پیشگام «در اوایل شهریور ۱۳۵۸ بازداشت و  شیش روز بعد در سن نوزده سالگی به جوخه اعدام سپرده شد.

دریغ ودرد که از سال ۱۳۴۶ که همسرت را از دست داده بودی ، یک تنه دل بندانت را زیر بال گرفتی و تا بدین سن رساندی تا طعمه کفتاران سیاه دل شوند.

مادر، به تو چه توان گفت که جزء اولین ها بودی که ترکش به قدرت رسیدن سیاهی ها اولین فرزند دلبندت را از تو گرفت  و هنوز درد جانکاه آن پسرت را در سینه داشتی که  به سراغ دومی آمدند و حتی دریغ از یک فرصت، می دانم آنها را در خاک زادگاه شان کرمان سپردی اما سومی چه!.

وقتی که پیغام پیشمرگه ها را شنیدی که پسر سومت را هم از تو گرفتند ، نمی دانیم چه آتشی در دلت فروزان شد که دیگر نتوانستی طاقت بیاوری. ادامهٔ مطلب »

«جنازه ی سرگردان یک کافر» از بازداشت تا خاکسپاری ! پروین ابراهیم‌زاده

پدر جواد صبح آن روزی که جنازه را تحویل گرفتیم و راه افتادیم، موی سرش کاملاً سیاه بود. مرد میانسالی بود با قامتی راست که انگار هنوز نتوانسته بود حادثه را در خود هضم کند. پس از خاکسپاری به شهر بازگشتیم، دو یا سه روز بعد متوجه شدم نه تنها هیکل‌اش خمیده و خود پیر شده، تمامی موی سرش یک‌دست سفید شده بود. من تا آن موقع چنین چیزی ندیده بودم. آن‌چه را هم که در این مورد شنیده بودم، فکر می‌کردم مبالغه است و نمی‌تواند واقعیت داشته باشد. حالا اما به چشم خویش می‌دیدم که به چه‌سان شخصی در اندک‌ زمانی، در فاصله‌ی دو روز، پیر می‌شود و موهایش یک‌سر سفید می‌گردد

جواد سجادی را من به عنوان یکی از فعالان « راه کارگر» در اراک می‌شناختم. دانشجو بود. به همراه دخترعمو و پسرعمویش از چهره‌های فعال شهر اراک در فعالیت‌های سیاسی بودند. آنان هم‌چنین از نخستین کسانی در اراک بودند که در رابطه با فعالیت‌های سیاسی بازداشت شدند. وقتی حادثه سی خرداد سال ۱۳۶۰ در تهران پیش آمد. در اراک نیز ما چپ‌ها تظاهراتی وسیع در این رابطه برگزار کرده بودیم. در اراک نیز چون تهران حزب‌اللهی‌ها با چوب و چماق و چاقو به صف تظاهرکنندگان یورش بردند. یورش نیروی‌های حزب‌الله به صفِ تظاهرکنندگان در اراک آن‌چنان وحشیانه بود که صدها زخمی و چند کشته به ‌همراه داشت. نیروهای سپاه که از راه رسیدند، کار چماقداران را با بازداشت‌های گسترده ادامه دادند. یورش سپاه و بازداشت‌ها اما به این روز محدود نماند. روزهای بعد نیز بیشتر افرادی را که شناسایی شده بودند، بازداشت کردند. تا آن‌جا که به یاد دارم، جواد نیز از جمله کسانی بود که در یکی از روزهای بعد از تظاهرات بازداشت شد. شنیدم که دخترعمو و پسرعموی جواد را هم در همین زمان و در همین رابطه چند روز بعد دستگیر کردند. ادامهٔ مطلب »

حسن مرتضوی:در ستایش سپیده قلیان

باید ساعتها در سلولت راه رفته باشی و ناگاه صدای نعره‌ای که نمی‌دانی چیست شنیده باشی و تمام تارهای وجودت از هم بگسلد تا معنای عبور نافذ درد را از نسجت حس کنی و ناتوانی‌ات را به زاری بنشینی. همه این‌ها به کنار، شهامت می‌خواهد، جسارت می‌خواهد و دلی چون شیر می‌خواهد که بتوانی چشم در چشم شکنجه‌گرت بدوزی و با صدایی رسا بگویی شکنجه‌ام دادی. چاک چاکم کردید. و نترسی

باید ضربات کابل تا اعمال جانت رسوخ کرده باشد و مغزت تیر کشیده باشد و ستاره‌ای درون جمجمه‌ات سو سو زده باشد تا بفهمی کابل چیست و درد چیست و تا ته اعماق جان سوختن یعنی چی. باید ساعت‌ها از مچ دست آویزان باشی و روی دو شست پایت به زمین تکیه داده باشی و چپ و راست ضربات کابل بر کمرت، سرت، گردنت خورده باشی تا بفهمی بیهوشی از درد چیست، باید کف پایت سوراخ شده باشد و گوشتش با خون لزج‌شده بیرون زده باشد و نتوانی راه بروی و چهار دست و پا در حالی که با هر تکان جانت با یک آه بیرون می‌آید تا حس کنی معنای غریب درد جسمانی را در ناب‌ترین شکلش. همه‌ی این‌ها به کنار، آن ترس و رعب مضاعف که هرگاه کلیدی بر قفل در می‌چرخد و دستگیره‌ی در باز می‌شود و برای بازجویی محدد فرایت می‌خوانند کشیده باشی تا حس انتظار را برای له‌شدن با تمام وجودت دریابی. باید ساعتها در سلولت راه رفته باشی و ناگاه صدای نعره‌ای که نمی‌دانی چیست شنیده باشی و تمام تارهای وجودت از هم بگسلد تا معنای عبور نافذ درد را از نسجت حس کنی و ناتوانی‌ات را به زاری بنشینی. همه این‌ها به کنار، شهامت می‌خواهد، جسارت می‌خواهد و دلی چون شیر می‌خواهد که بتوانی چشم در چشم شکنجه‌گرت بدوزی و با صدایی رسا بگویی شکنجه‌ام دادی. چاک چاکم کردید. و نترسی ادامهٔ مطلب »

اعلامیه سازمان کارگران انقلابی ایران (راه کارگر) پیرامون سناریوی سوختۀ امنیتی رژیم اسلامی

سازمان ما، سازمان کارگران انقلابی ایران (راه کارگر) تلاش مذبوحانۀ نهادهای امنیتی رژیم در شکنجه و اعتراف گیری رذیلانه از فعالان کارگری و مدنی و پخش سناریوهای سوخته امنیتی علیه آنها را بشدت محکوم می کند و آن را دلیل قاطعی بر دشمنی شان با خواست های بر حق کارگران و زحمتکشان کشور می داند. ما از تمامی فعالان سیاسی و مدنی و تمامی احزاب ، سازمان ها و نهادهای مدافع حقوق کارگران و  حامی آزادی های بی قید و شرط سیاسی تقاضا داریم که صدای حق طلبی فعالان کارگری و مدنی دستگیر شده باشند و اجازه ندهند شکنجه گران بی رحم رژیم ولائی، این فرزندان برومند  مردم کارد به استخوان رسیده را در شکنجه گاه های قرون وسطائی شان آش و لاش کنند.

مردم از فرزندان شجاع خودشان دفاع می کنند!

مقامات امنیتی رژیم اسلامی در پی یک ماه شکنجه اسماعیل بخشی، علی نجاتی، سپیده قلیان و عسل محمدی، در پی افشای شکنجه های وحشیانه شان،  به پخش اعترافات اجباری اسماعیل بخشی و سپیده قلیان پرداختند. واکنش خشمگینانه فعالان و مردم آگاه بویژه در شبکه های اجتماعی، طرح سوخته رژیم را افشاء کرد. خشم  گستردۀ  کارگران هفت تپه ، فولاد و شرکت واحد، و بخش بسیار گسترده ای از مردم ایران باعث شد تا بار دیگر اسماعیل بخشی و سپیده قلیان را دستگیر کرده و به خیال خودشان این فضای ایجاد شده را مهار کنند. این دستگیری های ددمنشانه و ادامه بازداشت علی نجاتی، نشاندهنده پنبه شدن تمام بافته های شده سناریونویسان امنیتی رژیم و همکاران شان در صدا و سیمای ولایت است. ادامهٔ مطلب »

نامه “سعید شیرزاد” ▪️از اعضای «جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان» محبوس در زندان رجایی شهر، برای اسماعیل بخشی، سپیده قلیان، عسل محمدی و علی نجاتی

برای اسماعیل بخشی که همچو نامش تا به همیشه بخشی از تاریخ مبارزات کارگری خلق های تحت ستم ایران باقی خواهد ماند.
برای سپیده قلیان که نامش سپیدی فردایی روشن ستم کشان و محرومان را نوید میدهد.
برای عسل محمدی که نامش شیرین ترین روزی را که روز پیروزی کار بر سرمایه است به تصویر می کشد.
و برای علی نجاتی که نامش در این راه بلند پیغام آور پایان این شبهای سیاه و غمزده است.

برای رفیقان ایستاده چون کوه

«برای رفیقان ایستاده چون کوه،اسماعیل و سپیده و عسل و علی که همچو ماهی سیاه کوچولو در میان دریایی خروشان به پیش میروند.

برای اسماعیل بخشی که همچو نامش تا به همیشه بخشی از تاریخ مبارزات کارگری خلق های تحت ستم ایران باقی خواهد ماند.

برای سپیده قلیان که نامش سپیدی فردایی روشن ستم کشان و محرومان را نوید میدهد.

برای عسل محمدی که نامش شیرین ترین روزی را که روز پیروزی کار بر سرمایه است به تصویر می کشد.

و برای علی نجاتی که نامش در این راه بلند پیغام آور پایان این شبهای سیاه و غمزده است. ادامهٔ مطلب »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: