از کارگران هفت تپه به سپیده، دختر هفت تپه! هفت تپه-کانال مستقل کارگران

هنوز هفت تپه بی غیرت نشده که دختر ما رو اینهمه اذیت کنن. همکاران باید کاری کنیم. برای کل این دستگیر شده های هفت تپه باید دست بالا بزنیم. الان که حق ندارن زندانیشون کنن. بعدا هم یه روز که دیر نیست اسم خیابان های شهر مان را به نام دلاورانی مثل اسماعیل بذاریم. انسان های با غیرتی مثل محمد خنیفر. انسان شجاع و باشرفی مثل دخترمان سپیده قلیان. زنده باد سپیده قلیان.

لطفا این رو منتشر کنید دست به دست بشه بلکه خانم قلیان بخونه. واقعا ما افتخار میکنیم که شما در صف مبارزه کارگری هفت تپه بودی. واقعا تو دختر شجاع و تسلیم ناپذیر خوزستان هستی. از نظر ما سپیده قلیان بچه هفت تپه است. سپیده قلیان عضو خانواده ماست. شرافت هفت تپه است. همانطور که اسماعیل هست و خنیفر هست و بقیه دوستان و همکاران و نمایندگان ما. اون مسئولی که قراره خانم قلیان رو زندانی کنه بیشرف ترین انسانه. انسان که نیست. اون کسی که میخواد بازم برا خانواده قلیان زجر درست کنه بی شرفه. مطمئن باشید اگر سپیده قلیان رو ببرید تهران، پایتخت بی فکری و مسئول نشینی شما رو روی سر مسئولای بی لیاقت خراب خواهد کرد. مسئولین بیشرف و اختلاسگر و فاسد دست از سر خانم قلیان بردارن. ما از خانم قلیان این دختر شریف و باشرف و شجاع حمایت میکنیم. خانم قلیان؛ شرمنده تو و پدر و مادر و خانواده شما هستیم. همه این آزار و اذیت ها به خاطر کارگران هفت تپه بوده. دستگیری بعدی به خاطر اینکه شهادت دادی درباره شکنجه اسماعیل. بار سوم هم در صف مردم معترض دستگیر شدی. تمام حکمی که گرفتی برای پرونده هفت تپه بوده. ما به شما بدهکاریم و همیشه در ذهن ما به عنوان معنی شرافت و شجاعت هستی. سپیده قلیان تنها نیست. خانواده قلیان تنها نیست. ما در کنار شما خواهیم بود. ادامهٔ مطلب »

حامد اسماعیلیون: نگذاشتم ژنرال‌های جانی بر پیکرت نماز بخوانند

پریسا جان گفته بودم در ثروت و فقر، در بیماری و سلامت، در بدترین و بهترین روزها در کنارت هستم تا روزی که مرگ ما را از هم جدا کند. اما مرگِ تو مرگِ تو و مرگِ فرشته‌ی زیبای‌مان ری‌را مرا بیشتر از همیشه به تو پیوند داد. مرگ ما را از هم جدا نکرد. قتلِ ناجوانمردانه‌ی تو مرا با تو محکم‌تر از گذشته یکی کرد.
پریسای عزیزتر از جان! تو حالا اینجایی پیش خودم. با عزت و احترام در خانه‌ات در تورنتو تشییع خواهی شد و به کمک دوستانم و دوستانت که خواهر یگانه‌ی آن‌ها بودی مراسمی محترمانه برای تو و ری‌را تدارک می‌بینم. پریسای عزیزم مرا به خاطر بیست روز سکوت ببخش. ببخش ببخش ببخش مرا ببخش. پریسا جان مرا ببخش. چاره‌ای نبود.»

حامد اسماعیلیون، نویسنده و دندان‌پزشک مقیم کانادا، که همسرش پریسا اقبالیان و دخترش ری‌را را در سانحه پرواز ۷۵۲ اوکراین از دست داد،در صفحه فیسبوک خود نوشت :

«پریسای عزیزم، بیست روز دندان بر جگر فشردم. پریسای عزیزم بیست روز در این تونل سیاهِ وحشتناک خون دل خوردم و دم نزدم. پریسای عزیزم بیست روز از درد و اندوه و استرس در آن شوره‌زار، در آن شهر سیمانی، در جمعِ مردمانی دل‌شکسته با لب‌های بسته با مشت‌های گره‌کرده، غرق در ناتوانیِ خویش، فریادم را فروخوردم تا کسی صدایم را نشنود.
پریسای عزیزم، به خاطر تو، به خاطر برگرداندنِ تو و دخترمان ری‌را به تورنتو بیست روز خفقان گرفتم. ساکت ماندم و بر اظهارنظرهای دولتیانِ یاوه‌باف، لاطائلاتِ آدمکش‌ها و ترشحات چرکین دهان‌های بدبو چیزی ننوشتم.

پریسای عزیزم حالا تو اینجایی، پیش خودم. می‌دانستم چه بر سر جنازه‌ها خواهند آورد. تاریخ‌ این چهل و یک سالِ منحوس را واو به واو می‌دانم. بساط نماز میت و دوربین و گورستان‌شان را از بر هستم. می‌دانستم چگونه خانواده‌های بی‌پناه را در منگنه خواهند فشرد. می‌دانستم چگونه صاحب‌عزا خواهند شد و به ریش ما خواهند خندید. دیدیم. همگی در این بیست روز با هم دیدیم. همان‌طور که در گذشته دیده بودیم. ادامهٔ مطلب »

«جنازه ی سرگردان یک کافر» از بازداشت تا خاکسپاری ! پروین ابراهیم‌زاده

فرهاد تعریف می‌کرد: «پدر جواد صبح آن روزی که جنازه را تحویل گرفتیم و راه افتادیم، موی سرش کاملاً سیاه بود. مرد میانسالی بود با قامتی راست که انگار هنوز نتوانسته بود حادثه را در خود هضم کند. پس از خاکسپاری به شهر بازگشتیم، دو یا سه روز بعد متوجه شدم نه تنها هیکل‌اش خمیده و خود پیر شده، تمامی موی سرش یک‌دست سفید شده بود. من تا آن موقع چنین چیزی ندیده بودم. آن‌چه را هم که در این مورد شنیده بودم، فکر می‌کردم مبالغه است و نمی‌تواند واقعیت داشته باشد. حالا اما به چشم خویش می‌دیدم که به چه‌سان شخصی در اندک‌ زمانی، در فاصله‌ی دو روز، پیر می‌شود و موهایش یک‌سر سفید می‌گردد.»

جواد سجادی را من به عنوان یکی از فعالان « راه کارگر» در اراک می‌شناختم. دانشجو بود. به همراه دخترعمو و پسرعمویش از چهره‌های فعال شهر اراک در فعالیت‌های سیاسی بودند. آنان هم‌چنین از نخستین کسانی در اراک بودند که در رابطه با فعالیت‌های سیاسی بازداشت شدند. وقتی حادثه سی خرداد سال ۱۳۶۰ در تهران پیش آمد. در اراک نیز ما چپ‌ها تظاهراتی وسیع در این رابطه برگزار کرده بودیم. در اراک نیز چون تهران حزب‌اللهی‌ها با چوب و چماق و چاقو به صف تظاهرکنندگان یورش بردند. یورش نیروی‌های حزب‌الله به صفِ تظاهرکنندگان در اراک آن‌چنان وحشیانه بود که صدها زخمی و چند کشته به ‌همراه داشت. نیروهای سپاه که از راه رسیدند، کار چماقداران را با بازداشت‌های گسترده ادامه دادند. یورش سپاه و بازداشت‌ها اما به این روز محدود نماند. روزهای بعد نیز بیشتر افرادی را که شناسایی شده بودند، بازداشت کردند. تا آن‌جا که به یاد دارم، جواد نیز از جمله کسانی بود که در یکی از روزهای بعد از تظاهرات بازداشت شد. شنیدم که دخترعمو و پسرعموی جواد را هم در همین زمان و در همین رابطه چند روز بعد دستگیر کردند. پس از بازداشت جواد، پدر او تلاش زیادی برای ملاقات با او نمود ولی موفق نشد. ادامهٔ مطلب »

شعارهای اعتراضی درایران ماه های آبان- آذر و دی ماه ۹۸ امیر جواهری لنگرودی

سردادن هرشعاری عمق مسائل اجتماعی راطرح وبه نوعی فرازونشیب ها،تندی وکندی آنهارا برای شنونده مشخص می
سازد .
شعارها تاحدزیادی شکل های مختلف اعتراضات واعتصابات رابرما می نمایانند ونشانگرموضع خیابانی وبیان وضعیت
تعرضی یا دفاعی مردم را به تصویرمی کشند.
امروزبیش ازهرموقعی، گزینش شعارها وتبلیغ آن که حتی عامی ترین افراد جامعه نیزبتوانند آنرا درک کنند ، ازاهمیت
زیادی برخورداراست .

شعارها در نوع خود به شناخت عوامل وخصلت ها و ویژگی های حرکت اجتماعی می انجامد و به ما کمک می کند که دریابیم که مردم بر سر چه مطالباتی خم می گردند و چه گروه های مختلفی را نمایندگی می کنند و موقعیت شرایط عینی و ذهنی جامعه را بر ما روشن و آشکار می سازند . در هر دوره ای شعارها بازگو کننده جنبه های مختلف بار فرهنگی، روحیه و میزان دخالتگری و به نوعی خود انگیختگی و آگاهی شرکت کنندگان در حرکت اجتماعی و اعتراضی را مشخص می سازد .

 

اسماعیل بخشی:چه بر ما رفته است که خودِ شادی هم غمگین است

اما به نهال و تمام کودکان نازنین ایران زمین، می‌گویم شما بخندید و شاد باشید، بار رنج و غم زندگی بر عهده ی ما بزرگتر هاست، ما موظفیم برای زیستن بهتر شما بکوشیم و رنج ها را بر دوش بکشیم. امروز اگر عرضه داشته باشیم می‌جنگیم برای تغییر قضا و فضای اندوه بار و زندگی برده وار، اگر توانستیم به وظیفه ی انسانی و اخلاقی مان عمل کرده ایم. اگر نتوانستیم شرمسار تاریخیم، مارا ببخشید…

درود بر همه ی عزیزان

هشت سال پیش در چنین روزی نهالم چشم به جهان گشود تا آن روز بهترین و باشکوه ترین روز تمام زندگیم تا به امروز باشد روز بدنیا آمدنش بمدت چند ساعت حالتی عجیب و شگفت انگیز در من بوجود آمده بود زمین زیر پایم را حس نمیکردم احساس بی وزنی و سعادتی ناب میکردم ، این حالت دیگر هرگز در من تکرار نشد…

نهال روز تولدش مانند همه ی کودکان دنیا بهترین و هیجان انگیزترین روز زندگی اش است و از ماه ها قبل درباره ی تولدش و اتفاقاتش فکر می‌کند و حرف می‌زند، اما امسال چند روز قبل از تولدش ازم پرسید بابا برام تولد میگیری؟ گفتم آره بابا چرا نگیرم، گفت ولی امسال بابا جشن نگیریم دوستامو، همکلاسی هامو نمیگم بیان فقط یک کیک بخریم برا خودمون، میپرسم خب چرا؟ میگه بابا مردم عزاداران، زشته جشن بگیریم ما…

واقعیتش نمی‌دانم از این سطح شعور نهال که فضای پیرامونش را درک میکند خوشحال باشم یا غمگین؟ اما هرچه بیشتر فکر میکنم میبینم غمگین تر میشوم، تمام کوشش پدر و مادر این است که فرزندش غمی را حس نکند، همیشه می کوشند تا کودکشان هیچ یا حداقل اندوه پیش‌آمده بر خانواده را احساس نکند تا شاد بزرگ شود… ادامهٔ مطلب »

گزارش تحقیقی «ناظران»: کشتار پنهان معترضین آبان ماه

هشدار: در این گزارش تصاویری وجود دارد که می‌تواند برای برخی ناراحت کننده باشد
«ناظران» بیش از 750 ویدئو از اعتراضات آبان ماه سال 1398 را بررسی کرده است. اعتراضاتی که به گفته برخی از رسانه‌های بین‌المللی تا 1500 کشته برجای گذاشت. در این گزارشی تحقیقی «ناظران» خشونت و کشتار پیاپی معترضین توسط نیروهای نظامی و انتظامی ایران نشان داده شده است.

اکبر معصوم‌بیگی:حمید ارض‌پیما هم رفت

خبردار شدم که حال حمید هچ خوب نیست. تلفن‌اش را گرفتم و اول به منیژه همسرش و بعد به خودش زنگ زدم. صدایش از ته چاه در می‌آمد و عجیب این که لهجه‌ی گیلکی گیله‌مرد صدها برابر غلیظ‌تر شده بود. روز موعود آرمان حاضر یراق کنار دریاچه‌ی مصنوعی شهر لاهیجان منتظر ما بود. یک راست به خانه‌ی حمید رفتیم . هیچ حال خوشی نداشت . در دلم گفتم:»کار رفیق ما تمام است» . با این همه، انداختم به دنده‌ی شوخی اما اثر نداشت. حال حمید بدجوری خراب بود. چند عکسی انداختیم به یادگار آخرین روزهای یکی از معدود بازماندگان نخستین چریک های فدایی خلق و برخاستیم. تا امروز دلم نیامد این عکس‌ها را منتشر کنم. نمی‌خواستم «آخرین عکس از این دلاور خوش فکر و متفکر ذهن خیلی از دوستانش را مکدر کند اما حالا دیگر حمید نیست.

اولین دیدارها طبعاً از راه روزنامه‌های عصر زمستان سال ۱۳۵۰ در آن دادگاه مشهور بیست و دوسه نفره‌ی «چریک های فدایی خلق» دست داد، درست به‌همین صورت نه «سازمان» ونه «ایران»، از بس که فداییان سادگی و زلالی هر جریان نوپایی را داشتند که هیچ دربند آیین‌ها و آذین‌های افزودن بر هیچ و کاستن از همه‌چیز نبودند. در سلول‌های زندان اوین هم به‌همین سادگی نام خود را نقش می‌کردند: اصغر…چریک فدایی خلق، اسدالله…چریک فدایی خلق، حتی نمی‌نوشتند عضو چریک‌های فدایی خلق. ادامهٔ مطلب »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: