«جنازه ی سرگردان یک کافر» از بازداشت تا خاکسپاری ! پروین ابراهیم‌زاده

فرهاد تعریف می‌کرد: «پدر جواد صبح آن روزی که جنازه را تحویل گرفتیم و راه افتادیم، موی سرش کاملاً سیاه بود. مرد میانسالی بود با قامتی راست که انگار هنوز نتوانسته بود حادثه را در خود هضم کند. پس از خاکسپاری به شهر بازگشتیم، دو یا سه روز بعد متوجه شدم نه تنها هیکل‌اش خمیده و خود پیر شده، تمامی موی سرش یک‌دست سفید شده بود. من تا آن موقع چنین چیزی ندیده بودم. آن‌چه را هم که در این مورد شنیده بودم، فکر می‌کردم مبالغه است و نمی‌تواند واقعیت داشته باشد. حالا اما به چشم خویش می‌دیدم که به چه‌سان شخصی در اندک‌ زمانی، در فاصله‌ی دو روز، پیر می‌شود و موهایش یک‌سر سفید می‌گردد.»

جواد سجادی را من به عنوان یکی از فعالان « راه کارگر» در اراک می‌شناختم. دانشجو بود. به همراه دخترعمو و پسرعمویش از چهره‌های فعال شهر اراک در فعالیت‌های سیاسی بودند. آنان هم‌چنین از نخستین کسانی در اراک بودند که در رابطه با فعالیت‌های سیاسی بازداشت شدند. وقتی حادثه سی خرداد سال ۱۳۶۰ در تهران پیش آمد. در اراک نیز ما چپ‌ها تظاهراتی وسیع در این رابطه برگزار کرده بودیم. در اراک نیز چون تهران حزب‌اللهی‌ها با چوب و چماق و چاقو به صف تظاهرکنندگان یورش بردند. یورش نیروی‌های حزب‌الله به صفِ تظاهرکنندگان در اراک آن‌چنان وحشیانه بود که صدها زخمی و چند کشته به ‌همراه داشت. نیروهای سپاه که از راه رسیدند، کار چماقداران را با بازداشت‌های گسترده ادامه دادند. یورش سپاه و بازداشت‌ها اما به این روز محدود نماند. روزهای بعد نیز بیشتر افرادی را که شناسایی شده بودند، بازداشت کردند. تا آن‌جا که به یاد دارم، جواد نیز از جمله کسانی بود که در یکی از روزهای بعد از تظاهرات بازداشت شد. شنیدم که دخترعمو و پسرعموی جواد را هم در همین زمان و در همین رابطه چند روز بعد دستگیر کردند. پس از بازداشت جواد، پدر او تلاش زیادی برای ملاقات با او نمود ولی موفق نشد. اگرچه این‌ها از سوی نیروهای سپاه بازداشت شده بودند ولی این‌که کجا زندانی هستند، معلوم نبود. در رجوع خانواده به سپاه کسی از محل نگهداری آنان چیزی نمی‌گفت. سرانجام معلوم شد در زندان اراک در بند هستند. به خوبی به یاد دارم که چند روزی پس از حادثه‌ی هفت تیر و کشته ‌شدن سران حزب جمهوری اسلامی روزی به او خبر می‌دهند که می‌تواند به ملاقات پسرش بیاید. او نیز به شوق دیدار پسر از درخت آلوی باغ خویش که کاشته‌ی دست جواد بود، مقداری آلو می‌چیند و به زندان می‌رود. در زندان به او اطلاع می‌دهند که پسرش به جرم مخالفت با انقلاب، به عنوان عنصری ضدانقلابی اعدام شده است و جنازه‌اش را می‌تواند از پزشک قانونی تحویل بگیرد. فرهاد که از دوستان قدیمی و صمیمی جواد بود و یک نسبت خانوادگی دوری هم با آن‌ها داشت، تعریف می‌کند: «با یک اتوموبیل ژیان به همراه پدر جواد راه افتادیم تا جنازه‌اش را تحویل بگیریم. اتوموبیل را از دوستی به همین منظور به امانت گرفته بودم.» جنازه را تحویل می‌گیرند. پدر به همراه جنازه در صندلی عقب اتوموبیل می‌نشیند، طوری که سر پسر بر زانوان پدر قرار داشت. پدر در سکوت کامل، بی‌آن‌که حتا بگرید و یا عکس‌العملی نشان دهد، در تماشای پسر بود. تصمیم بر این بود که جنازه را به قبرستان شهر ببرند و در آن‌جا دفن کنند. فکر می‌کردند با مشکلی روبه‌رو نخواهند شد. تا آن زمان دیده نشده بود که از دفن جنازه‌ای در قبرستان شهر پیشگیری کنند. به قبرستان که می‌رسند، با نیروهای سپاه روبه‌رو می‌شوند. آنان به پدر می‌گویند؛ پسرت کافر بود. به همین دلیل نباید در قبرستان مسلمانان دفن شود. اراک دو روستا دارد به نام‌های «سنه‌جون» و «کره‌رود» که حالا هر دو به علت گسترش شهر، به اراک چسبیده‌اند. پدر جواد تصمیم می‌گیرد تا جنازه را به «سنه‌جون» ببرند. در این روستا نیز همین حادثه تکرار می‌شود. ناامید راه «کره‌رود» را پیش می‌گیرند. در آن‌جا نیز با حضور نیروهای سپاه روبه‌رو می‌شوند. به همان علت‌ از دفن جنازه معانعت به عمل می‌آید. با بغضی در گلو راهی‌ی دیگر آبادی‌های دور و نزدیک اراک می‌شوند، به این امید که سرانجام در قبرستانی نعشِ این عزیز را به خاک بسپارند. انگار اما تمامی روستاها از تصمیمی واحد پیروی می‌کنند. شاید هم یک گروه از سپاه دورادور اتومبیل حامل جنازه را تعقیب می‌کرد تا در رسیدن به قبرستان هر روستا همین نمایشنامه را تکرار کند. هوا تاریک شده بود. از صبح هم‌چنان در راه بودند. با گذشت زمان، جنازه از حالت نیمه‌انجماد خارج می‌شود. خون از جای زخم گلوله‌ها جاری می‌شود. صندلی خونین می‌شود و خون به کف اتومبیل راه پیدا می‌کند. چاره‌ای نمی‌ماند جز این‌که به سوی یکی از روستاهای فراهان که خاستگاه و زادگاه آنان بود و در آن باغی نیز داشتند، برانند.

ساعت دو شب سرانجام به آن‌جا می‌رسند. پدر جواد سکوت را می‌شکند. از فرهاد می‌خواهد که نه به سوی قبرستان، بلکه به طرف باغ‌شان براند. به باغ می‌رسند. پدر پیاده می‌شود، بیل برمی‌دارد. مکانی برای قبر انتخاب می‌کند. هنوز بیل بر زمین نزده، سروصداهایی به گوش می‌رسد. پدر که فکر می‌کند باز افراد سپاه و یا حزب‌اللهی‌ها در تعقیب آنان، به این‌جا رسیده‌اند، هوار برمی‌دارد: این‌جا باغ من است، گُم شوید. اما واقعیت چیز دیگری بود. آنان تنی چند از اهالی روستا بودند که از سروصدا بیدار شده، با کنجکاوی علت آن را دنبال می‌کردند. از حادثه که باخبر می‌شوند، دیگر اهالی روستا را نیز خبردار می‌کنند. همه از آشنایان و فامیل هستند. همه با غمی در دل به یاری آنان می‌شتابند. اهالی به اتفاق پدر و فرهاد زمین را می‌کنند و جسد جواد را در سرمای سحرگاهی به خاک می‌سپارند. فرهاد می‌گفت: «در تمامی این چند ساعتی که جنازه را از این روستا به آن آبادی می‌بردیم و در تمامی مواردی که از خاکسپاری جنازه ممانعت به عمل می‌آمد، پدر جواد یک کلمه بر زبان نیاورد. ساکت و آرام جنازه فرزند را در در آغوش گرفته بود و مبهوت در سکوت خویش، تماشگر او بود. در این بیش از ده ساعتی که جنازه‌ی پسر را در آغوش داشت، به چه می‌اندیشید، نمی‌دانم. بی‌آن‌که گریه سردهد و یا چشم از پسر بردارد، غرقِ در خود بود. با هیچکس یک جمله، حتا زبان به اعتراض نگشود. وقتی آن‌گاه که در روستای خودشان، در باغ شخصی خود، جنازه را به خاک سپرد، به گوشه‌ای رفت و صدای های‌های گریه‌اش چنان از دل برخاست و در سکوت باغ طنین انداخت که هیچ‌کس نتوانست ساکت بماند؛ همه صدا در صدای او دادند و با او می‌گریستند. باغ یک‌سر می‌گریست…

فرهاد تعریف می‌کرد: «پدر جواد صبح آن روزی که جنازه را تحویل گرفتیم و راه افتادیم، موی سرش کاملاً سیاه بود. مرد میانسالی بود با قامتی راست که انگار هنوز نتوانسته بود حادثه را در خود هضم کند. پس از خاکسپاری به شهر بازگشتیم، دو یا سه روز بعد متوجه شدم نه تنها هیکل‌اش خمیده و خود پیر شده، تمامی موی سرش یک‌دست سفید شده بود. من تا آن موقع چنین چیزی ندیده بودم. آن‌چه را هم که در این مورد شنیده بودم، فکر می‌کردم مبالغه است و نمی‌تواند واقعیت داشته باشد. حالا اما به چشم خویش می‌دیدم که به چه‌سان شخصی در اندک‌ زمانی، در فاصله‌ی دو روز، پیر می‌شود و موهایش یک‌سر سفید می‌گردد.»

پس از خاکسپاری اگرچه برگزاری مجلس یادبود ممنوع بود، البته افراد خانواده و فامیل به یاد پسر دور هم جمع شدند. از دوستان و آشنایان نیز بسیاری برای تسلیت و همدردی به دیدارشان رفتند. دخترعمو و پسرعموی جواد که هم‌زمان با او بازداشت شده بودند، در این وقت در زندان بودند. آن‌ها سال‌ها در زندان ماندند. در تمامی سال‌هایی که سرکوب فراگیر شد و بازداشت‌ها و اعدام‌ها ادامه داشت، آن‌ها در حبس بودند. به چند سال زندان محکوم شده بودند را نمی‌دانم ولی فکر می‌کنم هفت هشت سالی در زندان ماندند. قادر عبدالله (حسین سجادی قائم‌مقامی فراهانی)، نویسنده مشهور ایرانی ـ هلندی نیز از پسرعموهای او و از فعالان سیاسی بود که از کشور گریخت و حالا یکی از مشهورترین نویسندگان هلند است. افراد این خانواده از نواده‌گان میرزاابوالقاسم قائم‌مقام فراهانی، نویسنده و وزیر دربار فتحعلی‌شاه و محمدشاه قاجار بودند. میرزاابوالقاسم نیز بازداشت و مدتی در باغ نگارستان زندانی شد. سپس او را خفه کرده، به زندگی‌اش خاتمه دادند. نام کامل جواد نیز سیدمحمدجواد سجادی قائم‌مقامی فراهانی بود.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s

این وب‌گاه برای کاهشِ هرزنامه‌ها از Akismet استفاده می‌کند. در موردِ نحوهٔ پردازشِ داده‌هایِ دیدگاهتان بیشتر بدانید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: