اتاق ۹۵ برشی از تاریخ زندان اوین در دهه ی خونبار شصت

مدتی بعد از ورود من و محمد نوری به این اتاق ؛ وزیر فتحی ، حسن رضایی ، فرامرز عیوضی علمدار ، ماشاالله غلامحسینی ، محمد رضا فروتن { و خسرو رهنما } هم به این اتاق آمدند . محمد رضا فروتن را یخ زده در کوه پیدایش میکنند و دستگیر میکنند . تمام انگشتان پاهایش را قطع و چند انگشت دستهایش را قطع می کنند . هیچ اطلاع دیگری از او ندارم و نمی دانم که زنده هست و یانه و اینکه چه بر او گذشت .

نوشته :عباس نورزاد آبکنار

با مقدمه ای از : وزیر فتحی

بی گمان ، دهه ی شصت از مهم ترین و تعیین کننده ترین بخش تاریخ معاصر ایران است . دهه ی شصت ، دهه ی نبرد به کلی نابرابر ، اما ، تمام عیار نسل انقلاب با کلیت قدرت یافته ی نمایندگان هیولایی ِ واپسگرایی و استبداد و مناسبات ِ ستمباری بود که انقلاب ۵۷ برای براندازی آن شکل گرفت . نسلی که می خواست و می رفت تا دگرگونی یی  ژرف و ساختاری و دوران سازی را در پی انقلاب ِ خویش در ایران رقم زند ؛ بسی زود هنگام ، خویشتن را در دوراهی ِ تسلیم و رضا به استقرار مجدد و اینبار به مراتب واپسگرایانه تر و هولناک تر و ستمبارانه تر ِ همان مناسبات ِ پیشا انقلاب ؛ از یکسو ؛ و قد برافراشتن وبه میدان نبرد آمدن و ایستادن و« نه » گفتن ؛ از سوی دیگر یافت و در حالی که تدارکی جز سر و جان خویشتن نداشت ، راه دوم را برگزید . راهی که صد البته از سوی سرافشانی و جانفشانی و زندان و شکنجه و اعدام و تبعید میگذشت . ادامهٔ مطلب »

Advertisements

گرامی باد یاد جاودان نام آوران قتل عام شصت و هفت ! – رضا رئیس دانا

سحر محمدی: روایت ما خانواده های جان باختگان دهه اول انقلاب ۵۷

روایت خانواده های جانباختگان دهه اول انقلاب۵۷ ،روایت بچه های انقلاب،مادران وپدران زندانیان سیاسی واعدام شده گان آن دهه خونین را در گفتگوی علی دماوندی با سحر محمدی میبینیم. روایت سحر محمدی،روایتی از کودکان مجروحی است که والدینشان اعدام وزندانی بودند وشمشیرهای اخراج ومحرومیت از تحصیل وتفریح وآسایش زندگیهایشان را در بهت وهراسی دایمی قرارداده بود. سحرراوی تصویری از خانواده هایست که جراحی لبخندهای شادمانه از لب ها را شاهد بوده اند وکوبیدن پاسداران شب بردر را که برای دزدیدن وکشتن چراغ آمده بودند. سحر بازمانده ۵ جانباخته راه آزادی وبرابری است. اوبیداد اسلامی را در اعدام مادر وپدر وعموها ودایی هایش به عیان دیده است و این انگیزه اوست برای دادخواهی مردمانی که رویای ازادی وعدالت راپی گرفته اند. به روایت سحر محمدی در گفتگو با علی دماوندی گوش فرا دهیم وتلاشهای او وخانواده های خاورانهای ایران را برای عدالت ،حقیقت وآزادی پشتیبان باشیم.

 

گفتگو با رفیق هژیر پلاسچی از سخنگویان هفتمین گرد هم آیی سراسری زندانیان سیاسی در ایران – هانوفر آلمان

گفتگوی امیر جواهری با رفیق هژیر پلاسچی فعال سیاسی تبعیدی و از سخنگویان هفتمین گرد هم آیی سراسری زندانیان سیاسی در ایران – هانوفر آلمان پیرامون محتوای برنامه و چرایی گزینش این محتوا و همکاری اش با گرد هم آیی و ردیف برنامه های سه روزه گرد هم آیی هانوفر

مهرانگیز ریاحی؛ گلی دیگر از خانواده های خاوران از میان ما رفت! مریم محسنی

خاطرات مبارزاتی بسیاری در حافظه مهرانگیز ثبت کرده بود؛ خاطراتی از زندان، ملاقات ها ، خاوران و بزرگداشت ها و همه خانواده ها در این دوره های متفاوت . با از دست رفتن مهرانگیز ریاحی، ما یکی از راویان پرشور این دوره های حماسی مبارزه و مقاومت را از دست دادیم .
از همین جا مراتب تسلیت عمیق خود را نثار خانواده ریاحی و هم چنین خانواده های داغدار خاوران می کنم.

مهرانگیز ریاحی رنج و درد زخم استبداد دو نظام را به دوش می کشید. زندگی مهرانگیز ریاحی تجسم رنج و زجر آنانی است که در ظلمت کده زندان و شکنجه و اعدام ، سرتسلیم ندارند. آنان که مشقت و مصائب تحمل می کنند تا از آقتاب حقیقت پاسداری کنند. در زمانه ای که آرمان فروشی رسم رایج تسلیم شدگان و مصلحت اندیشان بود، خانواده ریاحی در شمار خانواده هایی بود که هیچ گاه از آرمان های فرزندشان نوری پا پس نکشید و مهرانگیز از راویان پرشور خاطرات مبارزات خانواده های زندانیان سیاسی بود. نمی خواهم باور کنم این راوی پرشور دیگر در میان ما نیست و نمی خواهم باور کنم وصیت نامه نوری و طاهره یکی از محافظان دائم و شبانه روزی خود را از دست داده باشد. وصیت نامه هایی که زینت بخش همیشگی دیوارهای خانواده ریاحی بود و هم چنین باور نمی کنم که داستان عشق طاهره و نوری راوی پرشور همیشگی اش را از دست داده باشد. و نمی خواهم باور کنم خانواده خاوران یکی دیگر از یاران خود را از دست داده و ضلع جنوب غربی خاوران یکی از میزبانان همیشگی مراسم جمعه آخر سال خود را هم از دست داد. ادامهٔ مطلب »

گزارش ویژه/ قرق گورستان در هفدهمین سالروز درگذشت احمد شاملو

لشکرکشی برای گروهی از آدم‌های غیر مسلح که به مدنی‌ترین شیوه خواسته‌اند مراسمی برگزار کنند، چه معنایی جز سرکوب و تحمیل سکوت و سکون دارد؟! چه معنایی جز برملا کردن عمق بی‌حقوقی انسان‌ها در آن جامعه دارد؟ این بی‌تابی در مقابل جزیی‌ترین رفتارهای مدنی ناشی از چیست؟! چه چیز در پس این سرکوب حفظ و حمایت می‌شود؟ و آیا این شیوه در جامعه‌ای چنین جوشان تا کجا تا کی می‌تواند ادامه داشته باشد؟!

دیروز دوم مرداد هفدهمین سالروز درگذشت احمد شاملو بود و قرار کانون نویسندگان ایران به برگزاری مراسم نکوداشت او. کاری چنین سهل و عادی اما در هفده سال گذشته عرصه‌ی کشاکش نهان و آشکاری بوده است که اگر وصف و خبرش را گرد آوریم چیزی می‌شود در ردیف مثنوی هفتاد من کاغذ. در میان آن تهدیدها و مزاحمت‌ها و محاصره‌ها و «نوآوری» هایی مثل نصب بلندگو و پخش روضه خوانی و نوحه گویی، کانون دلخوش به اجرای همان اندک «مراسم» بود و امیدوار به بهبود وضع. سال گذشته ماموران در ترفندی عجیب درهای گورستان را بستند تا از انجام مراسم کانون جلوگیری و به خیال خودشان صورت مسئله را پاک کنند، و شد آنچه دیدیم.
امسال هم با یک در نیمه باز و گماردن ماموران اطلاعاتی و ماشین‌های پلیس در جلوی آن از ورود اعضای کانون که برای ماموران شناخته شده بودند یا کسانی که ظن شرکت در مراسم بر آنها می‌رفت جلوگیری می‌کردند؛ پس جمعیت دو بخش شد بخشی داخل گورستان بر مزار بودند و دیگران بیرون در پشت نرده‌ها. و هردم بر میزان جمعیت دو سو افزوده می‌شد گرچه هنوز با شمار ماموران برابری نمی‌کرد! دقایقی از زمان تعیین شده برای مراسم نگذشته بود که ماموران جمعیت داخل را بیرون راندند و در آستانه‌ی در، دو گروه درهم رفت، جمعیت وسعت گرفت و صدای شعر و کف برخاست. ماموران، از امنیتی و انتظامی، در کار پخش و پلا کردن جمعیت بودند که دل در انجام کار داشت و پا یاری‌اش نمی‌کرد تا به فریادها و هل دادن‌های ماموران گام بردارد. پس ترفندی به کار بردند تا مگر هراس در پراکندن جمعیت یاریشان کند. پر صدا به سوی جوانی (بهنام ابراهیم زاده)رفتند دستهایش را پیچانده با خود بردند. یورش دوم به طرف بکتاش آبتین یکی از اعضای هیئت دبیران کانون بود او را نیز کشان کشان بردند. هدف سوم جوانی دیگر . . . (نام نامعلوم). اما جمعیت به هراس که نیفتاد هیچ، فریاد «ولش کن، ولش کن» سر داد.  ادامهٔ مطلب »

شاعر و آینه: گزارش یک مراسم در جزیره ی ثبات! اکبر معصوم بیگی

رئیس دانا را نیم ساعت بعد آزاد می کنند و راهی تهران می شود. می مانیم تا ببینیم تکلیف آبتین چه می شود. از آبتین خبری نیست. به همراه ناصر زرافشان به طرف در ماشین رو می رویم که حالا محل استقرار فاتحان گورستان است . کاشف به عمل می آید که از آبتین عزیز خواسته اند که تعهد بدهد که دیگر به گورستان نیاید، آبتین هم گفته است خلافی نکرده ام که » تعهد » بدهم. هنوز از سرنوشت او خبر دیگری نداریم.

جسم شاعر بزرگی هفده سال پیش به » خواب ابدی» رفته اما شعر او چنان زنده است که از پس این همه سال حکومت همه ی نیرو و عِذه و عُده ی خود را بسیج می کند تا دوستداران شاعر به رسم هرسال بر مزار این همیشه بیدار گرد نیایند و به این دُر خوشاب شعر معاصر فارسی ادای احترام نکنند. از جمعه صبح( گمان که جمعه است و مراسم در این روز برگزار می شود!) گورستان را قرق می کنند، هشدار می دهند که به سر مزار نروید و چون می دانند که هشدار ها بی فایده است، دوشنبه از صلات ظهر در گورستان بیتوته می کنند، یک درِ گورستان را به کلی می بندند، یک لته ی در ماشین رو را پیش می کنند، می ایستند و آدم های نشان کرده را جلب می کنند، اخطار می دهند که: تو نروید و اگر احیاناً سر بپبچید، می گیرندتان و در خودرو های منتظر بازداشت نیروی انتظامی می چپانندتان. اما، در هر حال، با همه ی فشار ها و تعقیب و گریزها ، اهانت ها و تهدید به بگیر و ببندد ها و زبان آکنده از خشونت لفظی خاص این نیروها، دویست – سیصد نفری از دوستداران شاعر توانسته اند با وجود تعقیب و گریز های بی وقفه خودرا به مزار شاملوی بزرگ برسانند .امسال بنابردرخواست کانون نویسندگان ایران هریکی از دوستداران شاعر شاخه گل سرخی به دست، همه ی کوشش خودرا به کار می برند تا از دست نگاهبانان جزیره ی ثبات بگریزند و شاخه ی گل را نثار مزار شاعر کنند. حلقه ی محاصره هر لحظه تنگ تر می شود، حتی نمی گذارند یک دقیقه در جایی بایستی : در بیرون، از ورود اعضای » کانون» اکیداً جلوگیری می کنند، به نام و نشان دقیق صداشان می کنند و خط و نشان می کشند که:» بروید، بازداشت می کنیم، نمی گذاریم احدی تو برود،

گزارش ویژه/ قرق گورستان در هفدهمین سالروز درگذشت احمد شاملو

ادامهٔ مطلب »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: