مجله کارگری : امیر جواهری گفتگو با روبن مارکاریان پیرامون سیاست پاکسازی قومی در عفرین ، سکوت مرگبار جهانی در برابر جنایات جنگی ترکیه و راهبرد سوسیالیستی

Advertisements

شهاب برهان:نان یا روسری؟!

هژمونی چپ به معنی سوسیالیستی در جامعه از این طریق به وجود نمی آید که کارگران از کارخانه ها پرچم به دست بروند رهبری جنبش های دیگر را به دست بگیرند، بلکه از این طریق ممکن است که فعالین سوسیالیست درون آن جنبش ها ( زنان، ملی، دانشجوئی و …) توانائی آن را کسب کنند که فعالان جنبش خود را به راه حل های سوسیالیستی در باره معضلات جنبش خودشان متقاعد کنند و جنبش را در آن مسیر بیاندازند. مداخله گری سوسیالیستی در همه عرصه ها ضرورت تکوین هژمونی سوسیالیستی و آلترناتیو سوسیالیستی است؛ و نخستین گام از اینجا آغاز می شود که : هرچند بخاطر سؤ تغذیه ام شیر ندارم نوزاد ام را سیر کنم، اما روسری افکندن ویدا، مسئله من هم هست!

این مطلب را هفته ای پیش نوشتم و به دلائلی از انتشار اش چشم پوشیدم. حالا فکر می کنم انتشار اش بهتر است تا رفتن به سبد کاغذ باطله.
*****
به موازات تجلیل و حمایت از جنبش روسری برداشتن در خیابان ها ( که من آن را بجای » نافرمانی مدنی»، « جنبش تمّرد ویدائی» می نامم)، اینجا و آنجا هم شکایت و نارضائی وجود داشت که: ما را چه به روسری؟ با روسری برداشتن چیزی عوض نمی شود؛ این اعتراض در مقایسه با مشکلات عظیم طبقه کارگر و زحمتکشان ما ارزش تمرکز ندارد؛ اولویت های ما جای دیگریست…. نمونه تیپیک و تیز چنین برخوردی را در جملات زیر در فیس بوک یکی از رفقای خوب مان دیدم:
«همینمون مونده بود که از روسری بر سر چوب کردن ذوق مرگ بشیم یعنی انقدر فشله مارکسیسم در ایران ؟» و : «مادری که دچار سوء تغذیه است و با شیره جانش هم نمی‌تونه نوزادشو سیر کنه براش فرق نداره روسری سرش باشه یا بی حجاب بچه اش مهمه میفهمی»؟  ادامهٔ مطلب »

ایران، چپ را فرامی خواند! به یاد جانبازی های نسل سیاهکل گفتگوی رادیو پیام آزادی در جمعه۲۰ بهمن ۱٣۹۶ – ۹ فوريه ۲۰۱٨ با محمد رضا شالگونی

ایران، چپ را فرامی خواند!
به یاد جانبازی های نسل سیاهکل
گفتگوی رادیو پیام آزادی در جمعه۲۰ بهمن ۱٣۹۶ – ۹ فوريه ۲۰۱٨ با
محمد رضا شالگونی

ویدا موحد ها، نرگس حسینی ها هستند که انقلاب ایران را رهبری می کنند. در مقابلشان سر تعظیم فرود می آوریم. آمدن چپ محتوم نیست. چپ باید خود را برای تحولات بزرگ آماده کند. سنگر بندی توده ای درمیان مردم محروم و پیوند خوردن با آنان وتجدید آرایش در چپ. ما باید تجارب جنبش کمونیستی ، جنبش کارگری و جنبش سوسیالیستی را بیاموزیم. خیزش دی را باید جدی بگیریم. نام فدائی گویای سرسپردگی به مردم ، سازش ناپذیری درمقابل دیکتاتوری و ازخود گذشتگی دردفاع از مردم وحاکمیت آنان است . گویای ،خود را وقف آرمان های مردم نمودن ، مبارزه برای آزادی ، مبارزه برای سوسیالیسم و استقلال کشوربود که هیچگاه نمی توان آنها را فراموش کرد. بعد از انقلاب متاسفانه بخش بزرگی از این سازمان به منطق فدائی پشت کردند. نمی توان هم فدائی بود و هم با تاریک اندیشی ایی که برمی خاست کنار آمد.

قطعنامه مصوب در اولین مجمع عمومی سازمان پس از کنگره بیست و دوم در ضرورت تدقیق یکی از شعارهای سازمان

با توجه به دلائل یاد شده ، ما برای بیان تعهدمان به آزادی های سیاسی ، دموکراسی و سوسیالیسم به شعار شفاف تر و گویاتری نیاز داریم و بنابراین ، به جای شعار تاکنونی ، این شعار را به کار می گیریم: «زنده باد آزادی ، دموکراسی و سوسیالیسم»  ، تا از این طریق بتوانیم درهم تنیدگی ، این سه مفهوم کلیدی را مورد تأکید قرار بدهیم.

«زنده باد آزادی ، زنده باد سوسیالیسم» ، یکی از شعارهای کلیدی ما (و همچنین بعضی سازمان های چپ ایران) محسوب می شود که درپای همه اعلامیه های سازمان می آید. اما این شعار به حد کافی شفاف و گویا نیست ؛ مخصوصاً در افق های پیش رو که جنبش سوسیالیستی نیازمند شفافیت بیشتری است. این شعار به سه دلیل نمی تواند بیان تعهد ما به پیکار معطوف به سوسیالیسم باشد:

۱ – کلمه «آزادی» به خودی خود ، پای بندی به آزادی های بنیادی را بیان نمی کند ، و حتی درکشور استبداد زده ما که سنت مبارزه برای آزادی های فردی و جمعی بسیار ضعیف بوده ، معمولاً به معنای آزادی (= رهایی) از استبداد حاکم فهمیده می شود. این را در انقلاب سال ۵۷ تجربه کردیم و هنوز هم بسیاری از جریان های سیاسی (از جمله بعضی جریان های چپ) در عمل آن را به همین معنا به کار می برند.  ادامهٔ مطلب »

نقد وبررسی انقلاب کبیر اکتبر بمناسبت یکصدمین سالگرد آن – روبن مارکاریان و محمد رضا شالگونی

احمد شاملو، مسعود بهنود و چپ نما های ضدّ اکتبر / اکبر معصوم بیگی

 

حالا حکایت ماست . صدمین سالگرد بزرگ ترین انقلاب تاریخ بشر پس از انقلاب کبیر فرانسه است و عده ای چپ نما دوره افتاده اند که از این » شیپور اریحا»، از این » قیامت کبرا که در حشمت و بزرگی فقط به شور نُشور می ماند»، به این بزرگ ترین رویداد بشری که به بی صدایان صدا داد ، به سرکوفتگان قرون و اعصار امید رهایی داد، گفت که می شود بنیاد سرمایه را برانداخت، پوزه ی بزرگ ترین قدرت های استعماری را در سده ی بیستم به خاک مالید، به این صلای پر خروش و جلیل آزادی و کمونیسم نام «کودتا» بدهند. به این چپ نما ها باید گفت بروید این ترهات را خرج همان «مهرنامه» و » سیاست نامه » و » اندیشه پویا » بکنید. بروید- در- گیلاس -خودتان – اشک بریزید! (لطفاً)

شاعر بزرگ ما تازه ازسفر امریکا برگشته بود و فرج سرکوهی، سردبیر وقت مجله ی»آدینه» ، سخت مایل به جلب همکاری او بود . این شد که وقت ملاقات گرفت و رفت به سراغ شاملو. شاعر رُک و راست شرط همکاری خودرا قطع رابطه ی» آدینه» با مسعود بهنود قرار داد. شاملو به جان از بهنود نفرت داشت. می گفت این مردک عمله و آلت فعل هاشمی رفسنجانی و «خاندان جلیل سلطنت» اوست و این اعتراض به حضور بهنود را با تمثیل با مزه ای بیان می کرد:» زن و مرد جوانی در عالم عیش و عشق برای صرف شام به رستورانی می روند و شامپانی سفارش می دهند. گارسونی می آید و حین بازکردن بطری شامپانی همین که چشمش به دو دلداده ای می افتد که فارغ از عالم و آدم، سر در گریبان هم، سرگرم بوس و کنارند، پقی می زند زیر گریه و هق هق کنان شامپانی را در جام ها می ریزد. تو نگو همین چندی پیش معشوقه ی بی وفای گارسونک ترکش کرده بوده و این آدم ملال آور را به حال خودش وانهاده بوده و با آدم با حال تری رفته بوده دنبال عقش! مشتری به شنیدن داستان سوزناک گارسونک مفلوک فریاد می زند:» باشد، که چی ! مرد نا حسابی به من چه که معشوقه قال ات گذاشته ، چرا داری تو گیلاس من اشک می ریزی، برو تو گیلاس خودت اشک بریز! جرا از گیلاس ما مایه می گذاری ؟» یعنی که بهنود به جای «آدینه»، برود در همان ورق پاره های » خاندان جلیل» افاضه ی خاطرات با کورش کبیر و اشرف پهلوی و ناصرالدین شاه و هویدا و کذا و کذا بکند. فرج سرکوهی همه ی سعی خودش را کرد ولی نشد، تیغش نبرید، چون بهنود پشتوانه های کُلفت تری داشت. ادامهٔ مطلب »

ماركس دمكراسي را نفهميد و لنين جاسوس آلمان بود!!!

مي‌گويند: «بلشویک‌ها دموکراسی را نفهمیدند. مارکس هم نمی‌فهمید و معتقد بود که مزخرفات و مهملات پارلمانتاریستی ذهن توده‌ها را عقب انداخته است.» چگونه مي‌توان با كسي جدي بود كه ساده ترين قواعد را در انديشه خود به يكي دو فرمول آن هم فرمول‌هاي برگرفته از عقب‌افتاده‌ترين جناح‌هاي راست براي نقد استفاده مي‌كند؟
براي انديشه و انديشمند ايراني كه چنين ساده به قعر جهالت و ناداني سقوط مي‌كند متاسفم

حسن مرتضوی

به نام انقلاب اكتبر در تهران سميناري برگزار مي‌شود و صرف‌نظر از تركيب آن كه دشمني و تخاصم كور با انقلاب اكتبر وجه اشتراك بيشتر سخنرانان را تشكيل مي‌داد، تنها و تنها قصد دارم روي سخنم را معطوف به سخنراني بابك احمدي كنم كه به گمانم در احمق تلقي كردن خواننده و شنونده خود گامهاي بس بلند برداشت. آقاي احمدي در سميناري كه براي بررسي انقلاب اكتبر ترتيب داده شده از همان ابتدا سرمنشاء فساد را در شخص لنين مي‌يابد: از گذشته‌هاي دور شروع مي‌كند: كل اختلاف دو جناح بلشويك و منشويك به اختلاف بر سر سازماندهي تقليل مي‌يابد و تازه اين اختلاف در سازماندهي به عاميانه‌ترين شكل تبديل ميشود: لنين «معتقد بود شکل عضوگیری خطرناک است و راه پلیس مخفی تزار را به ارگان‌های رهبری حزب باز می‌کند و در روسیه می‌تواند منجر به از دست رفتن نیروهای انقلابی شود. او پیشنهاد کرد عضوگیری را دشوار کنیم»! كل كتاب «چه بايد كرد» كه استراتژي بي‌نظير لنين براي شكل‌گيري حزب بود به اين صورت به يك مضحكه بدل مي‌شود. مضحكه كه نه يك حماقت. بگذريم از اين كه لنين بارها و بارها شكل سازماني بيان شده در آن كتاب را براي آن مقطع محصول معين يك دوره معين خواند و هرگز آن را يك شكل پايان يافته ندانست. ادامهٔ مطلب »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: