زامبی‌ها علیه مسکن اجتماعی؛ درنگی کوتاه بر موج حملات به «مسکن مهر» به‌مثابه‌ی کانون زلزله | محمد غزنویان

در این میان برخی از روزنامه‌نگاران و چهره‌های منتقد اجتماعی نیز «مسکن مهر» را در مرکز تحلیل و یا بهتر است بگوئیم خصومت‌ورزی با احمدی‌نژاد و بسیار فراتر از آن با ایده‌ی مسکن اجتماعی قرار دادند و عامدانه تلاشی بی‌وقفه را برای دفن کردن این ایده زیر آوار حاصل از «مسکن مهر» صورت دادند.
این در حالی‌ست که تقلیل مساله‌ی مسکن اجتماعی به کباده‌کشی سیاسی و جناحی از سویی و برداشتن مسئولیت از دوش دولت مستقر کنونی، بدون اندکی کم و کاست، همان محصولی است که بورژوازی مستغلات ایران چند سالی منتظر به بار نشستن‌اش بود و امروز به هدف خود برای برچیدن آن نزدیک شده است (اگر نگوئیم به هدف خود رسیده است).

پس از انتشار نخسین تصاویر از مناطق زلزله ‌زده،‌ آنچه عمدتا در مرکز توجه قرار گرفت ساختمان‌های تخریب‌شده‌‌ی پروژه‌ی «مسکن مهر» بوده است که بنابر گزارش‌های موجود، تعداد قابل توجهی از اهالی سرپل‌ذهاب زیر آوار آن‌ها جان باخته و زخمی شده‌اند.‌ اما اینکه تصاویر مخابره شده از روستاهایی تا نزدیک به صد درصد ویران شده، بیمارستان و پادگان نظامی تخریب‌شده‌ی شهر-که هر دو می‌بایست از امن‌ترین و مقاوم‌ترین سازه‌های شهری باشند و آسیب‌دیدگان فجایع به آن‌ها پناه برند- به‌طور قابل ملاحظه‌ای تحت‌الشعاع پروژه‌ی «مسکن مهر» قرار می‌گیرند، نشان از آرایش رسانه‌ای حول پروژه‌ای مشخص دارد. ادامهٔ مطلب »

Advertisements

گرامشی و انقلاب روسیه / آلوارو بیانچی و دانیلا موسی / ترجمه‌ی مهرداد امامی

گرامشی در نوشته‌های زندان خود، نظریه‌ای درباره‌ی سیاست را مطرح کرد که در آن زور و رضایت از یکدیگر مجزا نیستند و دولت به عنوان پی‌آمد تاریخی فرآیندهای درهم‌تنیده‌ی نیروها تلقی می‌شود، فرآیندهایی که به‌ندرت شرایط سودمندی برای گروه‌های فرودست فراهم می‌کنند. گرامشی از ضرورت تجهیز مبارزه در تمام عرصه‌های زندگی و نیز پیرامون خطرات هم‌سازی هژمونیک و «تحول‌گرایی» سیاسی نوشت. او توجه خاصی به نقشِ- تقریباً همواره زیان‌بارِ- روشنفکران در زندگی عامه و اهمیت گسترش مارکسیسم به عنوان جهان‌بینی «بی‌نقص»- فلسفه‌ی کنش داشت.از‌این‌رو، هیچ‌چیز در طول سالیان زندان حاکی از این نیست که گرامشی از انقلاب روسیه به عنوان مرجعی عمل‌گرا و تاریخی برای رهایی طبقه‌ی کارگر صرف‌نظر کرده باشد. انقلاب روسیه در ذهن و قلب گرامشی تا زمان مرگش در آوریل 1937 زنده بود.

هشتاد سال پیش در 27 آوریل 1937، آنتونیو گرامشی که ده سال آخر عمر خود را در زندان فاشیست‌ها سپری کرده بود، از دنیا رفت. آورده‌های سیاسی گرامشی که بعدها به خاطر اثر نظری‌اش در دفترهای زندان شناخته شدند، در طول جنگ جهانی اول آغاز شد، یعنی زمانی که او دانشجوی جوان زبان‌شناسی در دانشگاه تورین بود. حتی در آن هنگام، مقالات گرامشی در مطبوعات سوسیالیستی نه تنها جنگ بلکه فرهنگ لیبرال، ملی‌گرا و کاتولیک ایتالیا را هم زیر سؤال می‌برد.

در آغاز 1917، گرامشی به‌عنوان روزنامه‌نگار در روزنامه‌ی محلی سوسیالیستی تورین به نام IL Grido del Popolo (بانگ خلق) کار می‌کرد و با چاپ پیمونتِ Avanti! (به پیش!) هم‌کاری داشت. در نخستین ماه‌های پس از انقلاب فوریه‌ی روسیه، همچنان اخبار مربوط به انقلاب در ایتالیا به‌ندرت یافت می‌شد. این اخبار عمدتاً به چاپ مقالات آژانس‌های خبری لندن و پاریس محدود بودند. در آوانتی پوشش خبری مربوط به روسیه در مقالاتی با امضای «جونیور»، نام مستعار واسیلی واسیلویچ ساچاملین، یک تبعیدی روس انقلابی و سوسیالیست جای می‌گرفت. ادامهٔ مطلب »

جعفر عظیم زاده: تداوم بازی با جان محمود صالحی را تحمل نخواهیم کرد

اما چیزی که در میان برای ما کارگران و مردم زحمتکش ایران روشن و برای اقلیتی صاحب قدرت که سر در توبره چپاول و غارتگری فرو برده و پشت خود را به قدرت سرکوب لم داده اند ناروشن است فوران خشم میلیونی کارگران، معلمان و عموم توده های زحمتکش مردم ایران است که با تداوم وضعیت موجود سر بر خواهد آورد.

جان محمود صالحی بشدت در خطر است. علاوه بر بیماری حاد کلیوی، محمود دچار بیماری خطرناک قلبی است. بطوریکه به فاصله شش روز پس از بازداشت در زندان دچار حمله قلبی شد و به بیمارستان منتقل گردید. اما بر خلاف همه موازین پزشکی و انسانی، محمود را به عنوان یک بیمار قلبی بستری شده در بخش سی سی یو با غل و زنجیر مورد مراقبتهای پزشکی قرار دادند و علیرغم تاکید پزشکان بیمارستان و گزارش پزشکی قانونی در مورد وضعیت خطیر محمود، او را پس از ۹ روز بار دیگر به زندان باز گرداندند.

بازی بسیار خطرناک با جان محمود صالحی و به غل و زنجیر کشیدن او به عنوان یک بیمار قلبی در بخش سی سی یو یک اتفاق و یا عملی خودسرانه از سوی بخشی از قوه قضائیه و نهادهای امنیتی در شهرستان سقز نیست، بلکه نمایش عریانی از سرکوب سیستماتیک و شقاوت علیه حق خواهی ما کارگران توسط سرمایه داری حاکم بر ایران است که هر روزه در اشکال مختلفی از سرکوب خشونت بار کارگران هپکو و آذرآب تا احضارهای دسته جمعی و تعقیب قضائی کارگران نیشکر هفت تپه، صدور حکم شلاق بر علیه فعالان کارگری و به زندان انداختن چهره های سرشناس جنبش کارگری و معلمان، تا ضرب و شتم دست فروشان و به گلوله بستن کولبران و گسترش بی سابقه کودکان کار و تجاوز به آنها و… در جای جای کشور جاری است.

بیانیه ی اعتراضی زنجیر بر پای محمود صالحی

ادامهٔ مطلب »

رضا خندان :لشکر مدافعان سانسور

سر نشانه را از مسبب اصلی سانسور و بحران کتاب به سوی مردم برگرداندن. مردم را مقصر نشان دادن و تشویق «تعامل»( معنی روشنش تسلیم است) به جای اعتراض و دولت را از زیر ضرب انتقاد بیرون کشیدن. اینها مضمون تلاشهای تیپی است از لشکر مدافعان سانسور. جالب است که شماری از این «تیپ» خودشان تاب تحمل نیاورده و به مهاجرت رفته اند و با این همه از آن سوی آب ما را به «تعامل» با دستگاهی فرا میخوانند که اینها را کوچانده است! راستی چه منفعتی پشت این حرفهاست؟!

مدافعان سانسور در ایران فقط دولتی‌ها و امنیتی‌ها با لباس فرم دولتی و نظامی نیستند بخشی ‌شان هم در لباس سیویل و بدون حکم دولتی برای برپا نگه‌داشتن سانسور قدم و قلم می‌زنند. آدم‌های مختلفی که مجموعا یک لشکر هستند و هر کدام در تیپی از آن به خدمت مشغولند. از این لشکریان هستند کسانی که از روی ساده‌اندیشی یا بی‌اطلاعی و کم‌اطلاعی قلم‌زنی می‌کنند، حتی هستند کسانی که «عقیده»‌شان آنها را جزو این لشکر قرار داده است. حساب اینها از «موظفان» و ماموران جداست اما نتیجۀ کارشان با تیپ اخیر توفیری ندارد. کارشان در خدمت همان نتیجه است. فعالیت این تیپ البته منحصر به دفاع از سانسور نیست. در خیلی از عرصه‌های اعتراضی از محیط زیست تا حقوق زن ، تا حقوق کودک و . . . می‌توان دیدشان نه برای اعتراض بلکه برای سرگردان کردن و تغییر جهت دادن اعتراض، برای بی‌ثمر کردنش و برای گل‌آلود کردن آب. تا جایی صدایی بلند می‌شود: «حجاب اجباری. . . » یکی از این تیپ می‌پرد وسط که: » البته حجاب اجباری خوب نیست؛ اما مسئله اصلی و مهم زنان نیست ده‌ها مسئله وجود دارد باید به آنها پرداخت . . .» یک بخش از کار این «تیپ» از اهمیت انداختن موضوع اعتراض با حل کردن آن در موضوع‌های دیگر و پاک کردن مرز میان مسایل یک عرصه است. ادامهٔ مطلب »

احمد شاملو، مسعود بهنود و چپ نما های ضدّ اکتبر / اکبر معصوم بیگی

 

حالا حکایت ماست . صدمین سالگرد بزرگ ترین انقلاب تاریخ بشر پس از انقلاب کبیر فرانسه است و عده ای چپ نما دوره افتاده اند که از این » شیپور اریحا»، از این » قیامت کبرا که در حشمت و بزرگی فقط به شور نُشور می ماند»، به این بزرگ ترین رویداد بشری که به بی صدایان صدا داد ، به سرکوفتگان قرون و اعصار امید رهایی داد، گفت که می شود بنیاد سرمایه را برانداخت، پوزه ی بزرگ ترین قدرت های استعماری را در سده ی بیستم به خاک مالید، به این صلای پر خروش و جلیل آزادی و کمونیسم نام «کودتا» بدهند. به این چپ نما ها باید گفت بروید این ترهات را خرج همان «مهرنامه» و » سیاست نامه » و » اندیشه پویا » بکنید. بروید- در- گیلاس -خودتان – اشک بریزید! (لطفاً)

شاعر بزرگ ما تازه ازسفر امریکا برگشته بود و فرج سرکوهی، سردبیر وقت مجله ی»آدینه» ، سخت مایل به جلب همکاری او بود . این شد که وقت ملاقات گرفت و رفت به سراغ شاملو. شاعر رُک و راست شرط همکاری خودرا قطع رابطه ی» آدینه» با مسعود بهنود قرار داد. شاملو به جان از بهنود نفرت داشت. می گفت این مردک عمله و آلت فعل هاشمی رفسنجانی و «خاندان جلیل سلطنت» اوست و این اعتراض به حضور بهنود را با تمثیل با مزه ای بیان می کرد:» زن و مرد جوانی در عالم عیش و عشق برای صرف شام به رستورانی می روند و شامپانی سفارش می دهند. گارسونی می آید و حین بازکردن بطری شامپانی همین که چشمش به دو دلداده ای می افتد که فارغ از عالم و آدم، سر در گریبان هم، سرگرم بوس و کنارند، پقی می زند زیر گریه و هق هق کنان شامپانی را در جام ها می ریزد. تو نگو همین چندی پیش معشوقه ی بی وفای گارسونک ترکش کرده بوده و این آدم ملال آور را به حال خودش وانهاده بوده و با آدم با حال تری رفته بوده دنبال عقش! مشتری به شنیدن داستان سوزناک گارسونک مفلوک فریاد می زند:» باشد، که چی ! مرد نا حسابی به من چه که معشوقه قال ات گذاشته ، چرا داری تو گیلاس من اشک می ریزی، برو تو گیلاس خودت اشک بریز! جرا از گیلاس ما مایه می گذاری ؟» یعنی که بهنود به جای «آدینه»، برود در همان ورق پاره های » خاندان جلیل» افاضه ی خاطرات با کورش کبیر و اشرف پهلوی و ناصرالدین شاه و هویدا و کذا و کذا بکند. فرج سرکوهی همه ی سعی خودش را کرد ولی نشد، تیغش نبرید، چون بهنود پشتوانه های کُلفت تری داشت. ادامهٔ مطلب »

ماركس دمكراسي را نفهميد و لنين جاسوس آلمان بود!!!

مي‌گويند: «بلشویک‌ها دموکراسی را نفهمیدند. مارکس هم نمی‌فهمید و معتقد بود که مزخرفات و مهملات پارلمانتاریستی ذهن توده‌ها را عقب انداخته است.» چگونه مي‌توان با كسي جدي بود كه ساده ترين قواعد را در انديشه خود به يكي دو فرمول آن هم فرمول‌هاي برگرفته از عقب‌افتاده‌ترين جناح‌هاي راست براي نقد استفاده مي‌كند؟
براي انديشه و انديشمند ايراني كه چنين ساده به قعر جهالت و ناداني سقوط مي‌كند متاسفم

حسن مرتضوی

به نام انقلاب اكتبر در تهران سميناري برگزار مي‌شود و صرف‌نظر از تركيب آن كه دشمني و تخاصم كور با انقلاب اكتبر وجه اشتراك بيشتر سخنرانان را تشكيل مي‌داد، تنها و تنها قصد دارم روي سخنم را معطوف به سخنراني بابك احمدي كنم كه به گمانم در احمق تلقي كردن خواننده و شنونده خود گامهاي بس بلند برداشت. آقاي احمدي در سميناري كه براي بررسي انقلاب اكتبر ترتيب داده شده از همان ابتدا سرمنشاء فساد را در شخص لنين مي‌يابد: از گذشته‌هاي دور شروع مي‌كند: كل اختلاف دو جناح بلشويك و منشويك به اختلاف بر سر سازماندهي تقليل مي‌يابد و تازه اين اختلاف در سازماندهي به عاميانه‌ترين شكل تبديل ميشود: لنين «معتقد بود شکل عضوگیری خطرناک است و راه پلیس مخفی تزار را به ارگان‌های رهبری حزب باز می‌کند و در روسیه می‌تواند منجر به از دست رفتن نیروهای انقلابی شود. او پیشنهاد کرد عضوگیری را دشوار کنیم»! كل كتاب «چه بايد كرد» كه استراتژي بي‌نظير لنين براي شكل‌گيري حزب بود به اين صورت به يك مضحكه بدل مي‌شود. مضحكه كه نه يك حماقت. بگذريم از اين كه لنين بارها و بارها شكل سازماني بيان شده در آن كتاب را براي آن مقطع محصول معين يك دوره معين خواند و هرگز آن را يك شكل پايان يافته ندانست. ادامهٔ مطلب »

دفتر ياداشت هاي چاپ نشده اي که سرانجام منتشرشد سوسياليسم به روايت چه گوارا / میشل لوی Michaël LÖWY

میشل لوی مورخ سرشناس مارکسیست به بررسی تکوین نقطه نظرات چه گوارا می پردازد. او در پرتو یادداشت های منتشر شده از چه گوارا در سال های پایان زندگی و قبل از شهادت نشان می دهد که چگونه چه گوارا به نقد سوسیالیسم واقعاً موجود و الگوی شوروی می پردازد. دستگیری و شهادت چه گوارا اجازه نمی دهد که این تکوین نظری به نقد جامع الگوی شوروی فرا روید اگر چه عناصر مهمی از توجه به ضرورت دمکراسی و یا کمونیسم دمکراتیک در نقدهای او به الگوی شوروی به چشم می خورد…

ارنستو چه گوارا هر روز اندکي بيشتر از توهمات و پندارهاي نخستين خويش در باره اتحاد جماهير شوروي و مارکسيسم به تعبير آن کشور فاصله مي گرفت. وي در نامه اي که در سال ۱۹۶۵به دوستش آرماندو هارت (وزير فرهنگ کوبا) نوشت از «دنباله روي عقيدتي» که با انتشار خودآموزهاي شوروي براي تعليم مارکسيسم در کوبا پديدار گرديده به سختي خرده گرفته بود. اين برداشت وي همسو با نظري بود که همان وقت ناشران مجله انديشه هاي انتقادي مانند فرناندو مارتينز هرديا، اوره ليو الونزو و دوستان آنها در بخش فلسفه دانشگاه هاوانا به دفاع از آن برخاسته بودند. اين خودآموز ها که وي «اوراق قطور چاپ شوروي» مي خواند «اين عيب و ايراد را دارند که نمي گذارند بيانديشي: حزب پيش از اين به جاي تو زحمت آنرا کشيده است و تو اينک فقط ناچار به فروبردن انديشه هاي پرداخته آنها هستي». (1)

جستار الگوئي ديگر، روشي متفاوت براي پايه ريزي شالوده سوسياليسمي راديکال تر، مساوات طلبانه تر و مبشر همبستگي افزون تر بيش از پيش نزد وي به روشني به چشم مي خورد. ادامهٔ مطلب »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: