حمید موسوی پوراصل:چند نکته قابل مکث پیرامون اسناد منتشر شده توسط روابط عمومی سازمان

همانگونه که در آغاز این متن نوشتم بهتر است روابط عمومی سازمان اقدام به تحلیل سیاسی ایران و جهان و در ارتباط
با سازمانهای سیاسی ایران نکند و نامه ها و گزارشات خود را به کمیته مرکزی بسپارد و اجازه دهد هدایت سیاسی
سازمان توسط ارگان منتخب سازمان یعنی کمیته مرکزی قرار گیرد تا قابل نقد و تعقل باشد.

در نوشته داخلی خود از اقدام کمیسیون روابط عمومی سازمان در انتشار تحلیل سیاسی جهانی و ارائه تحلیل و نظر در ارتباط با گروههای سیاسی ایران و همچنین از انتشار بیرونی این نوشته ها انتقاد کردم. در اینجا سعی می کنم دالیل اعتراض خود را بیشتر توضییح دهم. اصوال سیاست گذاری و رهبری سیاسی و اعالم مشی سیاسی سازمان ها و احزاب سیاسی توسط کمیته مرکزی سازمانهای سیاسی انجام شده و از طریق ارگانهای تبلیغی آنها منتشر می شوند. رهبری یک سازمان سیاسی که مستقیما منتخب اعضای سازمان است در قبال مشی سیاسی خود مسئولیت دارد و می تواند مورد بازخواست قانونی اعضای خود قرار گرفته و صد البته در این حوزه کنگره سازمانی باالترین اختیارات را دارد. رهبران یک سازمان سیاسی نمی توانند هدایت سیاسی و سیاست گذاری را به یک جمع غیر منتخب بسپارند. رهبری سیاسی یک سازمان سیاسی برای پیشبرد اهدافش از کمیسیونها و کمیته های تخصصی بمنظور مشورت یا کمک اجرایی استفاده می کنند. از آنجمله می توان از کمیسونهای روابط عمومی و دبیرخانه و کمیسیون های ترویج و تبلیغات و سایت و … نام برد. اما هیچگاه این کمیسیونها راسا تعیین سیاست نمی کنند و تنها در صورت لزوم مواضع متخذه توسط سازمان را رله و به بیرون سازمان انتقال می دهند.

 

انتشار اخبار ناصحیح از سوی کمیته مرکزی سازمان حمید موسوی پوراصل 

پاسخ کمیته مرکزی سازمان راه کارگر به رفیق حمید موسوی پوراصل 

 

 

ادامهٔ مطلب »

یاشار دارالشفاء:مسائل امروزین «عدالت اجتماعی»: مارکسیسم یا شریعتی

مشکل ناقدان اخلاق‌گرای مارکسیسم (همچون شریعتی) نشناختن «روش نقد اقتصاد سیاسی» از یک‌سو و جایگاه «سوژه» و «ابژه» در صورت‌بندی مارکس از سوی دیگر است.

بالطبع پروبلماتیکی که ذیل عنوان «مسئله دوران ما» تدوین می‌کنیم، ربط مستقیمی به عینکی که از دریچه آن به جهان می‌نگریم دارد. اگر به این شکل صورت‌مسئله را طرح کنیم و آن وقت سرگرم گفت‌وگو با میراث شریعتی شویم، به نظر می‌رسد اندیشه شریعتی بیشتر نقش یک دکور تزئینی را در صورت‌بندی ما ایفا می‌کند؛ چه اینکه خیلی ساده می‌شود گفت چرا جزنی نه، چرا پویان نه، چرا احسان طبری نه، چرا کسروی نه؟! اما اگر بپذیریم که قصد و انگیزه از این گرد هم آمدن عبارت است از «بحرانی‌کردن وضعیت اکنون ما به میانجی اندیشه شریعتی و نیز بحرانی‌کردن اندیشه او به میانجی وضعیت»، در این حالت جدید باید چنین بپرسیم که: «ما امروز در نظر شریعتی چگونه‌ایم؟ در نظر شریعتی زمانه ما چگونه زمانه‌ای است؟»
مقدمه‌ای بر بازسازی کلیت اندیشه شریعتی از خلال سه گفت‌وگوی انتقادی
پاسخ به این پرسش و از پس آن رسیدن به یک «چه باید کرد؟» منوط است به «بازسازی» کلیت اندیشه شریعتی در پرتو آن دسته از مسائل سیاسی-اجتماعی مهم ایران و جهان که پس از مرگ وی رخ دادند: از فروپاشی شوروی تا برآمدن نولیبرالیسم و ١١ سپتامبر و قربانیان امپریالیسم از عراق و افغانستان تا لیبی و سوریه؛ و نیز از انقلاب اسلامي و برآمدن جمهوری اسلامی تا چرخش‌های فکری جریان «روشنفکری دینی». به این ترتیب برای «بازسازی»ای از کلیت منظومه فکری او باید مواجهه‌اش با سه نحله فکری «منتقد وضع موجود» زمانه‌اش را مدنظر قرار دهیم: ١- مارکسیسم ٢- اگزیستانسیالیسم ٣- پسااستعمارگرایی

ناصر زرافشان:سعید سلطانپور در آئینه «نسل پس از کودتا»

در مورد قهر تاریخی که نولیبرال ها در دهه های اخیر مفهوم آن را تحریف و آن را به «خشونت» فرو کاسته اند تجزیه و تحلیل تجارب تاریخی و بیان مبانی نظری موضوع در این گفتار کوتاه ممکن نیست. اما در خور تأمل است که شبه نظریه های «ضد قهر» از زراد خانه نظری همان قدرت هایی در جهان صادر و پخش می شود که خود پیشرفته ترین و مخوف ترین افزارهای اعمال قهر را هر روزه در سراسر جهان علیه مردم به کار می برند. گویی مقابله قهرآمیز فقط برای مردم ممنوع است. حق گرانسنگی که سعید سلطان پور و نسل او بر گردن تاریخ ایران دارند را باید از این دیدگاه بررسی و ارزیابی کرد.

با میهنم چه رفته است
با میهنم چه رفته است
که زندان ها
از شبنم و شقایق سرشارند
و بازماندگان شهیدان
-انبوه ابرهای پریشان سوگوار-
در سوگ لاله های سوخته
می بارند
با میهنم چه رفته است
با میهنم چه رفته است که گل ها هنوز سوگوارند
سعید سلطانپور، گذشته از ویژگی های شخصی اش – که شخصیتی حساس، جسور، زلال و خلاق داشت که هر یک از اینها جداگانه قابل بررسی است- متعلق به نسلی است که وقتی چشم باز کرد خود را در جامعه پس از کودتای ۲۸ مرداد یافت؛ نسلی که بین ۲۸ مرداد و ۲۲ بهمن زندگی کرد واین نسل، نسلی ویژه است. نسلی که بر روی خاکستر اعدام های پس از کودتا خود را شناخت، در فضای یأس و دلمرگی پس از شکست قد علم کرد مغلوب این فضا نشد، در همان شرایط خود را سازماندهی کرد و بر خلاف نسل سرگردان، سردرگم و افسردۀ کنونی که چون کشتی بی بادبان به هر سو رانده می شود، صاحب آرمان بود و برای تحقق آرمان خود نیز دست به عمل زد.
مهم این نیست که مبارزه ای که این نسل برای تحقق آرمان های خود کرد به پیروزی انجامید یا به شکست. هر مبارزۀ اجتماعی مالاً به یکی از این دو نتیجه می انجامد. مهم این است که جسارت و ارادۀ انجام این مبارزه را داشت و به طور جدی به آن اقدام کرد. ادامهٔ مطلب »

بهنام ابراهیم زاده:هیات جمهوری اسلامی نماینده ما کارگران در سازمان جهانی کار نیست

هیات جمهوری اسلامی نماینده ما کارگران و ما مردم نیست. و ما به این موضوع و سکوت سازمان جهانی کار در برابر اینهمه بیحقوقی و بیعدالتی اعتراض داریم. وظیفه ما کارگران در سطح جهانی است که به این سازمان که به اسم کارگر صحبت میکند و بر سر استاندارهای جهانی کار ما کارگران به بحث و گفتگو می نشیند و تصمیم میگیرد. فشار بیاوریم و سکوت و مماشاتهایش را مورد اعتراض شدید خود قرار دهیم.

صد و ششمین اجلاس سازمان جهانی کار در فاصله ١٥-٢٦ خرداد(٥ تا ١٦ ژوئن) با حضور ۱۸۷ کشور عضو این سازمان برگزار خواهد شد. یکی از این هیات ها از سوی جمهوری اسلامی خواهد بود. حرف ما اینست که هیات جمهوری اسلامی نماینده ما کارگران و مردم نیست.

جمهوری اسلامی عضوی از سازمان جهانی کار است. اما تمامی مقاوله نامه های این سازمان را زیر پا گذاشته است. ازجمله مقاوله نامه های ٨٧ و ٩٨ در باره آزادی تشکل و قراردادهای جمعی است و در ایران کارگران نه تنها از حق تشکل محرومند بلکه بخاطر تلاش برای ایجاد تشکلهایشان دستگیر و زندانی شده و به حبس های طولانی محکوم میشوند. در ایران همچنین کارگران از حق تجمع و حتی حق برپایی جشن اول مه محرومند و بارها و بارها به دلیل برپایی مراسم روز جهانی کارگر دستگیر و زندانی شده و حتی به آنها حکم وحشیانه شلاق داده شده است.. بعلاوه مقاوله نامه های ١١ و ٢٩ و ١٠ و ١٠٥ در باره لغو کار اجباری و تبعیض و مقاوله ١٣٨ و ١٨٢ در باره ممنوعیت کار کودکان هیچکدام در ایران اجرایی نمیشوند و کار کودکان در ایران رسمیت داشته و ابعاد فاجعه باری دارد. زنان نیز در شرایط آشکار تبعیض آمیز در بدترین شرایط کار میکنند. در قبال کار برابر دستمزد به مراتب کمتر به آنها پرداخت میشود. همیشه اولین گروهی هستند که در معرض بیکارسازی قرار میگیرند. بیکاری زنان دو برابر مردان اعلام شده است. در محیط های کار تفیکیک جنستی اعمال میشود و مورد توهین و تحقیر دائمی هستند ادامهٔ مطلب »

بحرانِ تئوری و بحرانِ چشم‌انداز تاریخی / کمال خسروی

به‌نظر من ساختمان تئوریک آموزه‌ی مارکس را می‌توان برخلاف طرح فوق، چنین تصور کرد: این ساختمان یک بستر یا زمینه یا قرارگاه دارد. مثل زمینی که پی‌های ساختمان در آن فرو می‌روند. در نتیجه استقامت و استحکام ساختمان تئوریک تا حدی منوط است به استحکام و قدرت این زمینه و بستر. در این زمینه که به‌نظر من «ماتریالیسم پراتیکی» است، سه ستون اصلی فرو رفته‌اند که اسکلت ساختمان را می‌سازند. این سه ستون عبارتند از:
الف) تئوری مارکس درباره‌ی تاریخ یا ماتریالیسم تاریخی،
ب) تئوری مارکس درباره‌ی سرمایه‌داری یا نقد اقتصاد سیاسی، و
ج) تئوری مارکس درباره‌ی سوسیالیسم.

صورت‌بندی بحرانِ چپ در این اظهار که: هم تئوریِ انتقادی در بحران است و هم چشم‌اندازِ تاریخیِ رهاییِ انسان، ظاهری همان‌گویانه دارد. وقتی گفته می‌شود که بن‌بست تئوری و پراتیک انقلابی برای برانداختن روابط موجود و حاکم بر جهان ــ‌روابطی که متضمن سلطه و استثمارند‌ــ از یک سو ناشی از بحران تئوری و از سوی دیگر منتج از ناروشنی و ابهامِ چشم‌اندازِ تاریخیِ رهایی است، به‌نظر می‌رسد یک معنا دوبار تکرار شده است. زیرا، بحران تئوری انتقادی، تئوری‌ای که داعیه‌ی شناخت و نقد علمی وضع موجود را همهنگام دارد، می‌تواند ظاهراً ـ‌ـ‌یا بطور صوری‌ــ بدین معنا نیز تلقی شود که نیروهای انقلابی درون جامعه برنامه و چشم‌انداز معینی ندارند. پرده برداشتن از این ظاهرِ همان‌گویانه، اهمیت و معنای متدلوژیک این درک یا این صورتبندی از بحران چپ را آشکار خواهد کرد.

من در نوشته‌ی حاضر خواهم کوشید با کنار زدن پوششی که به این اظهار ظاهری همان‌گویانه می‌بخشد، آشکار کنم که چرا به‌وسیله‌ی این صورت‌بندی می‌توان از ایدآلیسمی استعلایی در روش، از یک سو، و از نسبی‌گراییِ فلج کننده‌ای در تئوری شناخت، و نیز از پراگماتیسمی مبتذل در عمل سیاسی، از سوی دیگر، پرهیز کرد. ادامهٔ مطلب »

گشایش یا انسداد سیاسی؟ / پرویز صداقت

آن‌چه مایلم به‌عنوان جمع‌بندی ارائه کنم این است که برخلاف آن‌چه در بدو امر به نظر می‌رسد آرایش سیاسی موجود نه نشانه‌ی گشایش که حاکی از یک انسداد ساختاری بین دو جناح محافظه‌کار و میانه‌رو است. این دو هیچ‌کدام راهی برای چالش‌های بنیادی موجود در اقتصاد سیاسی ایران ندارند. تنها راه برون‌رفت، توسعه‌ی نهادهای جامعه‌ی مدنی، تشکل‌های مستقل، رسانه‌های مستقل است برای این که بتوانیم در فضای دوقطبی موجود صدای سومی ایجاد کنیم،

توضیح: مقاله‌ی حاضر، متن سخنان ارائه‌ی شده در نشستی است که در تاریخ یکم خردادماه 1396 در دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران در ارزیابی برنامه‌ی ششم توسعه برگزار شد.

پرسشی که مایلم در این جلسه مطرح کنم این است که برنامه‌ی ششم و سیاست‌های اقتصادی موجود تا چه حد قادر به حل بحران‌های موجود هستند. در ادامه، با توجه به پاسخ این پرسش به این سؤال بپردازم که آیا آرایش سیاسی موجود، یعنی آن چیزی که در روزهای اخیر (انتخابات ریاست جمهوری و شوراهای شهر و روستا) شاهد تحولاتی در آن بودیم، نویدبخش حل بحران‌های موجود خواهد بود؟ آیا قادر به گشایش خواهد بود یا نه برعکس این بیانگر نوعی انسداد سیاسی است که قادر به حل بحران‌های ما نیست؟

یک مسأله‌ی کلیدی در بحث حاضر وجود دارد به این ترتیب که در طول برنامه‌های مختلف اقتصادی جمهوری اسلامی، در سال‌هایی عملکرد بسیار بدتر از برنامه بوده و در سال‌هایی هم بهتر از برنامه عمل کرده‌ایم. این امر نشان‌دهنده‌ی اشکالاتی جدی است. این که دایماً یا جلوتر از برنامه‌ها و یا عقب‌تر از برنامه‌ها هستیم ناشی از چیست؟ چند مشکل کلیدی وجود دارد. ادامهٔ مطلب »

قطاری که خالی می‌رود! امین حصوری

مکرر گفته‌ می‌شود، رأی‌دادن در فضای برانگیخته از گفتمان «اصلاح‌طلبیْ»[25] عملی سلبی است (برای پیش‌گیری از وقوع «چیزی»)، درحالی‌که در همین فضا رأی‌ندادن می‌تواند عملی ایجابی باشد (برای کمک به شکل‌گیری تدریجیِ یک سوژه‌ی جمعی).

چنین به‌نظر می‌رسد که باید بی‌وقفه ارزیابی و داوری و دخالت کنیم؛ حتی اگر در مقاطعی هیچ رغبتی به درگیرشدن دگرباره با روندهای نمایشی که از همه‌‌ی پرده‌هایش بوی جان‌کاه شکست و خودتخریبی برمی‌خیزد نداشته باشیم؛ گواینکه بر ما به‌یقین معلوم نیست که این بی‌رغبتی ما صرفاً حاصل سر‌خوردگی است یا از اطمینان نسبی به بی‌ثمر بودن این درگیری. اما دلیل این اجبار (باید) بسیار ساده است، و همزمان قاطع: این نمایشْ واقعی است و نه‌فقط واقعیت زندگی‌های‌ امروزمان را ترسیم می‌کند، بلکه بیش‌و‌کم مسیر بخشی از فرازهای آتی این واقعیت را هم ترسیم می‌کند (گیریم در هیات پرده‌های بعدی نمایش). پس روشن است که هر کاری که آگاهانه -در برابر روند جاری- می‌کنیم و یا نمی‌کنیم، نوعی مداخله است، بی‌نیاز به تصمیم پیشین ما برای مداخله‌گری یا کناره‌گیری، یا فرضاً اعلام بیرونی و حتی درونیِ این تصمیم. از این منظر، ارزیابی و داوری ما پایه‌ی برسازنده‌ی مداخله‌ای است که خواه‌ناخواه (فارغ از نیت‌مندی‌های‌مان) درگیر آن هستیم. اگر چنین است چه بهتر که ارزیابی‌ها و مداخله‌های‌مان را در مسیر جمعی‌تر و فعال‌تری قرار دهیم، یعنی در قدم نخست در معرض ارزیابی‌ها و داوری‌های «دیگران». در این‌معنا، سخن‌گفتن (با صدای بلند) نه‌فقط رویه‌ای‌ست برای شنیده‌شدن و شنیدن و خلق امکانات بازاندیشی و فراروی (در ساحت اندیشه‌ورزی درباره‌ی امر عمومی)، بلکه همچنین ضرورتی است برای غلبه بر انزوایی اجباری (جبر تاریخ؟!)؛ چرا که اندیشه‌ها و رویکردهای ما نسبت به نیروها و ساختارهای کلانی که زندگی‌ها و سرنوشت جمعی ما را در دستان خود گرفته‌اند، به‌میانجی بازیابی‌ و هم‌صدایی و تکثیر رویکردهای متجانس، هویت‌ساز اند؛ و دشوار بتوان سوژه‌ای جمعی را در پیکار علیه نظم مسلط به تصور درآورد که بی‌نیاز از یک هویت جمعی باشد: گیریم هویتی متکثر، که صرفاً در ساحت جهت‌گیری استراتژیک یک «ما» خلق می‌کند. جستاری که در پی می‌آید مشارکت ناچیزی‌ست (در قالب قطعاتی پراکنده) معطوف‌به این فرآیندِ مفروض؛ فرآیندی که تاریخ متاخر ما هر دم با نهیب زمخت‌تر و هراس‌انگیزتری ضرورت برسازی آن را یادآور می‌شود: ادامهٔ مطلب »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: